پاراگراف کتاب (146)

0

[ad_1]


 
5_ نخستین گام برای خلاص شدن از شر ذهنیتِ نداری، آن است که از آنچه هستیم و داریم قدردانی کنیم. سپاسگزاری باید به راحت بیان شود، باخلوص نیت از وجودتان که یکی از معجزات دستگاه آفرینش است سپاسگزاری کنید، از این رو که زنده اید و دارای چشم وگوش و پا و…. و هم اکنون در اینجا شاهد رویایی شگفت انگیز هستید شاکر باشید. بکوشید آنچه دارید مرکز توجه قرار دهید و نه آنچه فاقد آن هستید.
اصل فراوانی سپاس گزاری است.به مجرد اینکه به اصل فراوانی بیندیشید، این گفتگوی درونی در آگاهی شما جریان خواهد یافت:من به خود هرکس که هستم و به دستاوردهای خود هر آنچه هست عشق می ورزم. زندگیم از سلامت سرشاراست، قرار نیست چیزی به دست آورم. زیرا هر آنچه هست پیشاپیش در درون من هست،من درخود کامل وتمام عیارم.
میگویند روزی جوانی از استادی فرزانه تقاضا کرد که هر آنچه برای کامروایی در بقیه عمرش به آن نیاز دارد به او عطا کند، استاد بدون ذکر کلمه ای جوان را ترک کرد. منظور استاد این بود که این جوان پیشاپیش همه ابزار و وسایل موفقیت وشاد کامی رادر اختیار دارد. شادکامی وکامیابی فرآیندهای باطنی است که ما به زندگیمان فرا میخوانیم و نه چیزی که ازدنیای بیرون آن را طلب کنیم، تمام افراد کامیاب ثروت عظیم وموفقیت خود را با اعتقاد به اصل فراوانی تحصیل کرده اند.
پاراگراف کتاب (146)

 


 

6_ اینجا باید به دروغ بگویی که خوشبخت نیستی حتی اگر با عشقت هم پیمان می شوی، باید بگویی که دوستش نداری! اینجا اگر خیلی به تو لطف داشته باشند و خنجر را از پشت و جلو برایت نشانه نروند، فقط چشم شان بدنبال زندگی ات است. این تنها کاریست که مردم این سرزمین برای تو و بقا تو از دست شان بر می آید. اینجا دنیاست! اینجا هیچ کس نمی داند که اصلا خوشبختی واژه ایست بی محتوا و فقط برای گول زدن آدم ها استفاده می شود. خوشبختی یک امیدیست رویاگون و فقط به درد خواب هایت می خورد. زندگیست فقط همین!!! خوشبختی و تیره روزی مال قصه هاست.
از رئالیسم جادویی می آید برای سرگرم کردن آدم های دنیا‌، که بیشتر جذب این داستان پرکشش و مهیج شوند. زندگی فقط یک قصه است. قصه ای که حوا دارد برای آدم تعریفش می کند.قصه ای که شب ها آدم را خواب می کند.
رویایی که حوا در سر دارد از هم آغوشی با آدم و آدمی که دل به این شیرینی خوش کرده. داستانی کوتاه با عناصری خیالی و تضادهایی از جنس آدم داستانی به نام زندگی که راوی اش تنها یک نفر است حوا قصه گوی این ماجراست و آرایه های پر کششی برای دنبال کردن ماجرای قصه آرایه هایی با نام های خوشبختی و تیره روزی.

من از چهل سالگی میترسم | شیما سبحانی

 

پاراگراف کتاب (146)

 


 

7_ خیلی خواب میبینی ؟ سرهنگ شرمنده از اینکه به خواب رفته، گفت : گاهی، تقریباً همیشه خواب میبینم توی تارعنکبوت افتاده م. زن گفت: من هر شب کابوس میبینم. خیلی دلم میخواد بدونم آدمهای ناشناسی که آدم توی خوابهاش می بینه کی هستن. سیم پنکه را به برق متصل کرد و گفت:
هفتهٔ پیش بالای سر تخت من زنی ظاهر شد. پرسیدم، کی هستی و اون گفت، زنی که دوازده سال پیش توی این اتاق مرد.» سرهنگ گفت: اما این خونه که دو سال نیس ساخته شده. زن گفت: همین طوره. معلوم میشه مرده ها هم اشتباه میکنن.

[ad_2]

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.