محمود دولت آبادی؛ تنهایِ باشکوه در آسمان ادبیات امروز ایران

0

روزنامه همدلی – رضا نامجو: ادبیات در روزها و سال های بعد از خاموشی چند ده نام تاثیر گذار، دل گرم حضور تک ستاره هایی بود که آن ها هم یکی یکی رفتند زیر خروارها خاک. در آن تنهایی ملال انگیز و تمام ناشدنی، دل خوش بودن کار ناممکنی به نظر می‌رسید. آسمان این شب، مانده چشم انتظار نقطه‌های روشنی که همیشگی نیستند. الگو شدن و الگو ماندن در این التهاب، بزرگ ترین دلخوشی یک قوم است شاید. وقتی در میان ستاره های کم‌نور، دردانه ها زاده می شوند و بعد مانا بودنشان را به رخ می‌کشند، کم کمک یاس می رود جایی دور و جایش قوت قلب بر صدر می نشیند.

تنهایِ باشکوه

او نویسنده است و شان نوشتن را نیک می داند. در سیاهی آن آسمانِ دیروزها روشن، راهنمایی می کند جوان های تازه نفس خام را. حالا در اوج پختگی، تراز نوشتن است در میان قومش. آن قدر کم نظیر زیسته و اندیشیده که می شود گفت تک‌مانده در آسمان ادبیات امروز ایران. دست‌کم از روزی که همنسلان استوارش رفته اند یکه و تنها مانده و رونق شکوهمندی را همراه تنهایی خودش کرده است. نادر نویسنده ای است محمود دولت آبادی. در توصیف نویسندگی اش بارها گفته اند.

عده ای دولت آبادی را جلودار روستایی نویسی می دانند که البته کاملا زده اند به هدف در توصیف «کلیدر»؛ رمانی که رفته جا خوش کرده بر بلندترین قله های ادبیات این سرزمین و موقعیتش دست نیافتنی جلوه می کند. از عظمت «جای خالی سلوچ» هم نمی توان گذشت. گویی مرد نویسنده استاد فتح قله هایی است که پس گردنه های صعب‌العبور غیر قابل فتح به نظر می رسیده اند.

در درست نویسی اش هم بارها نوشته اند. در این مسیر هم دولت آبادی جزو تک ستاره های ادبیات معاصر ایران به شمار می رود. البته که هنرمندی اش در به کار بردن بایسته و شایسته این دانش زبانی است، نه چون خیلی از آن طرف بوم افتاده های متفرعن نویس و خودنما.

دولت آبادی از همان روز اولی که دست به قلم برد، نویسنده بود و شکوهش در مانایی بر این مسیر معنا پیدا می کند. هنوز بر همان سبیل است و جز این نیست راهش.

محمود دولت آبادی همان کسی است که باید باشد. رشد یافته در دل جامعه و پرورده همان بطن تپنده تا امروز زنده.

در زمانه ای که مسئولیت های اجتماعی رفته اند داخل پستو (اگر هنوز خانه ها پستو داشته باشند البته!) دولت آبادی از دمده شدن هراسی ندارد و همچنان متعهدانه می نویسد.

تنهایِ باشکوه

او در این مسیر تاخته و بارها فریاد برآورده که: «ما به توده‌های محروم نباید تلقین کنیم که دل‌تان به حال خودتان بسوزد، چون حق با شماست! ما به عنوان نویسنده، شاید بتوانیم به آدمیان این ظرفیت‌ها را بشناسانیم که می‌توانند در سرنوشت و تاریخ خود سهمی داشته باشند؛ و این‌که آن‌ها هم در مقابل سرنوشت و زندگانی خود، مسئولیت دارند؛ بنابراین دلسوزی‌های آبکی، الزاماً، باید از پهنه ادبیات ما رخت بربندند و جای خود را به تحلیل دقیق و عمیق و همه‌جانبه زندگی مردم سُم‌کوب‌شده ایران بدهند. شاید این تحلیل همه‌جانبه به مردم ما این امکان را بدهد تا نسبت به خود و سرنوشت خود، مطالعه‌ای جدّی را آغاز کنند. زیرا این مردم سرانجام بایستی خود را بشناسند، ارزش‌های پنهانی خود را کشف کنند و از پوسته‌ای که آن‌ها را در خود حبس کرده است بیرون بیایند. در این سمت و جهت، امیدوارم که ادبیات بتواند به نسبت توانش، فریضه خود را ادا کند.»

البته که اگر قصد مانایی بر این سبیل باشد عرصه را بر تو تنگ می کنند و فشارها از این سو و آن سو بر سرت هوار می شوند. دولت آبادی از این فشارها و تنگناها کم ندیده. با این وجود پا پس نکشیده چون اصلا اهلش نیست.

چه قبل و چه پس از انقلاب از معدود کسانی بوده که نیش زهرآگین سانسور بر آثارش فرو رفته است. بارها زخم خورده اند آن آثار، بارها در مخمصه سانسور گرفتار آمده اند و حتی تجربه ترجمه قلابی از زبانی دیگر را بدون تایید نویسنده‌شان چشیده‌اند. این که نویسنده ای در حد و اندازه او در چنین مخمصه ای گرفتار شود، این که نویسنده ای در حد و اندازه دولت آبادی، با تمام جایگاه تثبیت شده‌اش در دنیای ادبیات، در ایران رمانی توقیفی دارد، این که نویسنده ای در حد و اندازه دولت آبادی نتواند آخرین رمانش را در سرزمین خودش منتشر کند و به چشم ببیند که خوشه چینان سانسور چگونه از قِبل «کلنل» او چاپ های بی اجازه پشت سر هم به بازار می دهند و جیب هاشان را پرتر و پرتر می کنند، برشی است از آن همه فشار و تنگنا که بر سر مولف هوار شده است. شاید همین صبوری و استواری مرد بلند همت ادبیات ما فرقی است آشکار میان مردانی از تبار دولت آبادی و دیگرانی که میان مایگی، روشن ترین ویژگی شان است. با این وجود اما مهمترین تفاوت در واندادن است. به جرئت می‌توان گفت دولت آبادی کارنامه ای درخشان دارد که یافتن نقاط تاریک از زندگی شخصی و هنری امری است محال. او در تمام سال های فعالیتش پر قدرت بوده و این اوج هنرمندی است در سرزمین هایی چون سرزمین ما…

شناخت او اما کار آسانی نیست. مگر می شود نخوانده باشی آن کتاب های بزرگوار را و بعد از شناخت نویسنده دم بزنی؟ می شود هوایی که او نفس کشیده را در ریه هایت فرو نداده باشی و بعد بگویی درک کرده ای افکارش را؟!

برای آنها که تا امروز فرصت این شناخت را پیش رویشان نیافته اند اما به احتمال راهی ساده می‌توان ساخت؛ شناخت دنیای مولف از زبان خودش. گزین گویه های محمود دولت آبادی درباره مسایل و مواردی گوناگون؛ که می تواند نگاه و نگرش او را روشن تر کند پیش روی شماست:

خوب زندگی کردن یعنی درست زیستن؛ و برای من عبارت از آن بوده که به نسبت درآمدم هزینه کرده ام. من معتقدم انسان به اعتبار کاری که می کند حق زندگی می یابد. اگر کسی کاری انجام نمی دهد نباید انتظار داشته باشد که خوب، و به درک من «درست» هم زندگی کند.

تنهایِ باشکوه

انسان اگر بخواهد مستقل فکر کند نباید در دام مدهای فکری روز بیفتد. من هرگز در این دام ها نیفتاده ام. من به رفیق نزدیک خودم نیز گفتم که من بیش از این نیستم. برای این که خودم فکر دارم و دارم فکر می کنم.اگر لازم دیدید من این فکر را با شما درمیان می گذارم ولی فکر نکنید اگر که من با شما نشسته ام، شام و چای می خورم و رفاقتی دارم، در تفکرتان هم با شما همراه هستم. به هیچ وجه. بنابراین استقلال فکر یکی از ویژگی هایی بوده که از آغاز داشته ام. به من ایرادهای بسیاری وارد شده که چرا به فلانی رای داده است؟ جواب من این است که تشخیص من این بوده اگر بخواهی اندیشه مستقل داشته باشی باید تاب زخم هایی را هم که می خوری بیاوری- و نویسنده به درک من، نمی تواند مستقل فکر نکند.

گاهی به عنوان یک امر منفی به من گفته اند «بومی نویس» و من در جواب می گویم دقیقا! و هیچ امر ناخوشایند و فروکاهنده ای در این امر ندیده‌ام. ویلیام فاکنر بوم خودش را پدید آورد؛ مارکز هم همین طور، و هر نویسنده ای محصول مرز و بوم خودش است- کافکا هم بوم زیستی خود را داشت- باز هم بیاورم؟

کاملا روشن است که ما موافق سانسور نیستیم. این کاملا مشهود و بدیهی است و سعی می کنیم به تدرجی این سد از بین برود. اما در زبان فارسی اصطلاحی وجود دارد که «سنگ بزرگ علامت نزدن است» اشاره به حل کلان و یک باره دارد، پس این که بنشینیم یک گوشه بگوییم منتظریم تا سانسور برداشته شود تا شاهکارهایی که در کشورهاست بیرون بیاید خنده دار است.

من از وقتی که به عقل رسیده ام به مرز و بوم خود فکر کرده ام. همیشه. از نوجوانی فکر می کردم هرکسی می تواند برای مملکت خود چه کاری بکند؟

من اهل فکر هستم ولی روشنفکر نیستم. گفتم که روشنفکری به آزادی نیاز دارد، ولی فکر در بن بست تنهایی هم ممکن است؛ مملکت من عشق من است. برای همین تمام مشکلاتش را هم تحمل کرده ام و دیگران هم به گونه های دیگر تحمل کرده اند. آن چیزی که شما در «نون نوشتن» خواندید تازه یک گوشه اش است. من چیزهایی از آدم های این جامعه دیده ام که برایم مثل درس افلاطون بوده؛ چه مثبت چه منفی اش.
کار سیاست- متاسفانه- همیشه همین بوده که به مخالف تهمت بزند سیاست گر یا باید نفی کند یا اثبات. در حالی که من در زندان هم که بودم نه نفی می کردم نه اثبات می دیدم، می شنیدم و فکر می کردم و دمساز هم بندهایم بودم از هر گروه و جنبه که بودند. در یک مقطعی مثلا گفتند می گویند باید سفره ها را جدا بیندازید. نظر تو چیست؟ جواب دادم من با مردم جامعه و کشورم جدایی ندارم. اما اگر کسی نمی خواهد سر یک سفره با من غذا بخورد اجباری در کار نیست. به نظرم نویسنده بودن در جامعه ایران مشکلات خودش را دارد و ظرفیت های خودش را هم می طلبد.

کسی که همه چیز را به نفع خودش نفی می کند متعصب است. او کسی است که یا دیگران را به خون می کشد یا به خون می کشندش. این بیماری خونی ماست. یک ملت خودش را نمی کشد، نباید خودش را بکشد! اما اگر دشمنی ای مثل حمله عراق به ایران رخ داد دیگر بحث فرق می کند. این خیلی روشن است و تبصره بردار هم نیست.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.