شعر با حرف ت برای مشاعره

شعرهایی که با حرف ت شروع می شود در واقع ابیاتی است که با حرف ت آغاز می شوند.

شعر با ت بیشتر برای مسابقات مشاعره کاربرد دارد و هرگاه شعری با حرف ت تمام شود، نفر بعد باید بیتی که با حرف ت آغاز میشود را بخواند.

در این صفحه ما شعرهایی با حرف ت برای مشاعره جمع آوری کرده ایم که می توانید مشاهده بفرمایید:

تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی

که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت

( سعدی )

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

( حافظ )

شعر با ت

 

تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی

بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت

( سعدی )

تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین

همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی

( هاتف اصفهانی )

تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین

به چین زلف تو آید به بتگری آموخت

( سعدی )

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو مراد من دهی من به خدا رسیده ام

( رهی معیری )

تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت

(سعدی)

شعر با حرف ت

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان

بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست

( حافظ )

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال

خطا نگر که دل امید در وفای تو بست

( حافظ )

تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را

چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

( یغمایی )

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

( حافظ )

تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را

به زبان خود بگویی که به حسن بی نظیرم

 ( سعدی )

مشاعره با ت

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

( شیخ بهایی )

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

( حافظ )

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز

هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد

( حافظ )

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

( حافظ )

تو شمع انجمنی یکزبان و یکدل شو

خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

( حافظ )

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم

( حافظ )

تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت

حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی

( حافظ )

تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی

یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

( حافظ )

تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز

و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

( حافظ )

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده می‌روم و همرهان سوارانند

( حافظ )

شعر با ت شروع بشود

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن  سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم…

( نیما یوشیج )

ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز

تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود

( حافظ )

تو به سخن تکیه کنی، من بکار

ما هنر اندوخته ایم و تو عار

( پروین اعتصامی )

تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده ام

چشم پوشیدن بساط آرایی خواب من است

( بیدل دهلوی )

تو را خدای ز بهر بقا پدید آورد

تو را و خاک و هوا و نبات و حیوان را

( ناصر خسرو )

تا کمان وحشتم در قبضهٔ وارستگی ست

دورگردیها ز مردم تیر پرتاب من است

( بیدل دهلوی )

تا چون چنار مشرق آتش نگشته ای

کوتاه دار دست ازین آب سینه تاب

( صائب تبریزی )

تنگهٔ زرگر بیابی صدهزار

یک حقیقت فهم کن در زر نگر

( شاه نعمت الله ولی )

تابش حسن تو در کعبه و بتخانه فتاد

آتش عشق تو، بر محرم و نامحرم زد

( شاطر عباس صبوحی)

تخمی چو کشت دهقان آبیش می دهد

تخم عمل تو نیز چو کاری ببار اشک

( فیض کاشانی )

تا صبا شانه بر آن زلف خم اندر خم زد

آشیان دل صد سلسله را، برهم زد

( شاطر عباس صبوحی )

تو را تن تو چو بند است و این جهان زندان

مقر خویش مپندار بند و زندان را

( ناصر خسرو )

تو آن شاهی که اندر شرق و در غرب

جهود و گبر و ترسا و مسلمان

( عنصری )

اشعار با ت

تا هست آب در جگر و چشم تر بسر

بر کردهای خویش بزاری ببار اشک

( فیض کاشانی )

تو سخن می گویی و خوبان عالم خامشند

لشکری خاموش به چون هست سلطان در سخن

( سیف فرغانی )

تو عالمی و علمدار تو ست شیطانی

تو عِلم گوی که شیطان شود ز تو مقهور

( حکیم نزاری )

تا عیار عشق عیاران پدید آرند باز

زرگران نه فلک در مرد پالایی شدند

( سنایی غزنوی )

تا زُهره و مَهْ در آسمان گشته پدید

بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید

( خیام )

تخم اشکی به کف پای کسی خواهم پخت

آرزو مژده ده اوج ثریای من است

( بیدل دهلوی )

تا نمود او ناردان و ناردان از روی و لب

اشک من چون ناردان شد ، جان من چون ناردان

( ازرقی هروی )

تو آفتاب منیری چو آفتاب سپهر

چهار بالش ملک از تو زیب و فر گیرد

( سلمان ساوجی )

تو را چون معنیی در خاطر افتد

که در سلک معانی نادر افتد

( جامی )

تو خوش به دولت خواب کن گر پاسبانی بایدت

من از دعای نیم شب گردون پر از لشکر کنم

( وحشی بافقی )

تا نگاهی نکند سوی تو پنهان از من

در پی دیده چو دل، دوش کمین می کردم

( قدسی مشهدی )

تراست بر همه مردان پارسا منت

تراست بر همه گردان نامور فرمان

( عنصری )

تو با بضاعتی از طاعت ریائی خویش

کزان کننده معاذالله ار رسد به سزا

( محتشم کاشانی )

تا ابد، از نیستی نتوان گذشت

خاک این وادی گل از آب فناست

( بیدل دهلوی )

تو رنجه مشو برون میا از در خویش

من خود چو قلم همی دوم بر سر خویش

( نصر الله منشی )

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.