زندگینامه داریوش رفیعی

داریوش رفیعی خواننده مشهور ایرانی در روز ۴ دی ۱۳۰۶، در بم به دنیا آمد.

داریوش رفیعی فرزند مرحوم لطفعلی رفیعی، نماینده مردم بم در مجلس شورای ملی بود.

رفیعی پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی و در آغاز جوانی به‌خاطر موسیقی، تحصیل را نیمه‌کاره گذاشت و به تهران آمد.

در تهران ابتدا با مصطفی گرگین زاده و سپس با مجید وفادار آشنا شد که حاصل آشنایی داریوش رفیعی با مجید وفادار ضبط ترانه‌هایی مشهور مانند: «زهره» , «شب انتظار» با مطلع: شب به گلستان تنها منتظرت بودم، «گلنار» با مطلع: گلنار، گلنار، کجایی که از غمت ناله می‌کند، عاشق وفادار… و بسیاری ترانه مشهور دیگر شد.

داریوش رفیعی همچنین با جواد بدیع‌زاده خواننده مشهور ایرانی نیز آشنا بود، به‌طوری‌که تقریباً عضو دائمی خانواده او بود.

هنر او از درد و تاملات روحی خودش مایه میگرفت. ردیفها را از خوانندگان قدیمی از جمله بدیع زاده فرا گرفت و به وسیله همین هنرمند در سال ۱۳۲۹ به رادیو راه یافت.

در سالهای ۱۳۲۶ و ۱۳۲۷ خیابانهای استانبول و نادری و لاله زار،مجلل ترین و آراسته ترین خیابانهای تهران بود.

آن جوان سبزه روی و پر شور کرمانی، ماشین قرمز رنگی داشت و گاه از ساعت ده بامداد که گردش یا خرید یا استراحت در خیابانهای لاله زار و استانبول و نادری آغاز میشد،با اتوموبیل زیبای خود در آن خیابان ها، جولان میداد.

داریوش رفیعی

کمتر کسی او را میشناخت ولی بعد از سال ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ که بعضی شبها در رادیو آواز میخواند،مردم به تدریج با نام “داریوش رفیعی” آشنا شدند.

پدرش لطفعلی رفیعی در دوره ۱۴ مجلس شورای ملی از شهر بم به نمایندگی انتخاب شده بود و خانه کوچ به تهران آمده بودند.

پدر داریوش بعد از دوره چهاردهم دیگر نماینده نشد و تا آنجا که بیاد دارم،مدت کوتاهی بعد از دوره چهاردهم گذشت که درگذشت.ظاهرا ثروت نسبتا درخور توجهی از خود باقی گذاشته بود.

مادر داریوش بانوی بزرگوار و متشخصی بود، سه پسر داشت که در میان آنان به داریوش بیش از همه علاقه مند بود.

او محیط آلوده تهران را نمیشناخت و مسلما نمیدانست که فرزندش روزی در خوانندگی بشهرت میرسد و نمیدانست که این شهرت، برای عزیز ترین فرزندش چه ارمغانی خواهد آورد.

با خصوصیاتی که داریوش داشت زنان و دختران بسیاری به دورش پرسه میزدند ولی او محیط آلوده تهران را نمیشناخت و صداقت و پاکی مردم بم را به تهران مخوف آورده بود.

نمیدانست تهران چگونه صیدگاهی است و صیادان چیره دست و نابکار،چگونه بروی هر صید بی گناه و ناآگاهی، آغوش میگشایند.

کم کم، پایش به میهمانی های شبانه باز شد، ناگهان سر از محافل رندان درآورد و در زندان فریبکاران و آدمی رویان دیو سیرت،اسیر شد و نمیدانست که:

ای بسا ابلیس آدم رو که هست پس بهر دستی نباید داد دست

روزی به خود آمد که نصیحت همه عالم به گوش او باد بود و دیگر تذکر خیر خواهان که در راس آنها مادر شریف و بزرگوارش قرار داشت، در او تاثیری نمیگذاشت.

ابتدا اعتیاد به الکل و سپس ابتلا به مواد مخدر،او را در خود غرق ساخت.

متاسفانه معلوم نیست که چرا بعضی از هنرمندان به مکیفات روی می آورند.این بلای خانمانسوز تباهی جسم و جان آنان را سبب می شود و هیچ طرفی هم از آن نمی بندند.

مرگ داریوش رفیعی

داریوش رفیعی در اوج شهرت بر اثر تزریق آمپول آلوده به کزاز مبتلا شد و در نهایت در بیمارستان هزارتختخوابی تهران (بیمارستان امام خمینی تهران) در روز ۲ بهمن ۱۳۳۷ سن ۳۱ سالگی درگذشت. او را در قبرستان ظهیرالدوله دفن کردند.

شایعات راست و دروغ درباره علت اصلی مرگ داریوش رفیعی تا سالها بعد از مرگ او هنوز ورد زبان‌ها بود و انگار مردم اهل هنر و هنر دوست به راستی باور نداشتند که خواننده مورد علاقه‌شان در اثر بروز یک بیماری جان خود را از دست داده است.

تا آنکه ۱۳ سال بعد از مرگ او، مادرش بدر السادات رفیعی ـ که دوستان داریوش و هنرمندانی که به منزل او می‌رفتند، او را بدری خانم صدا می‌زدند ـ در یک مصاحبه به این شایعات خاتمه داد و علت اصلی مرگ او را همان ابتلا به بیماری کزاز اعلام کرد تا آب پاکی را روی دست همه شایعه سازان بریزد.

پروین غفاری، ستاره سرشناس سینمای آن روزگار نیز در دوران قبل از مرگش و در مجموعه‌ای از خاطراتش که به دست خود گردآوری و چاپ کرده بود، صحبت‌های مادر او را مورد تأیید قرارداد و این گونه دوستان و دوستداران داریوش رفیعی را برای همیشه متقاعد ساخت که او در اثر تزریق مواد مخدر به خود با سرنگ آلوده به میکروب کزاز، به این بیماری مبتلا شده است.

با ذکر این نکته که مادر داریوش رفیعی نیز در سال ۱۳۵۷ درگذشت و او را در کنار مقبره داریوش دفن کردند.

اینک بخش‌هایی از صحبت‌های مادر داریوش رفیعی که در مجله جوانان سال ۱۳۵۰ به چاپ رسیده است را برای اطلاع مخاطبان پرشین فا و علاقمندان به داریوش رفیعی انتخاب کرده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.

خاطرات مادر داریوش رفیعی

من در پیری و از پا افتادگی و در این سنینی که پایم به زمین مانده است، تنها خاطره درد آلود زندگی‌ام مرگ داریوش است.

عشق و عشق به همه چیز‌های خوب زندگی، هرگز از زندگی داریوش دور نشد.

البته من شب و روز با داریوش نبودم که بدانم او با چه کسانی رفت و آمد دارد، ولی همین قدر که خودش تعریف می‌کرد، زندگی آرامی نداشت. همه چیز‌هایی که مردم درباره عشق‌های زندگی داریوش می‌دانند، نیمی از آنچه او به گور برد نیست.

هیچکس خاطرات خود را برملا نمی‌کند، ولی باید قبول داشت که عشق خود هنری زیباست و طبعاً داریوش هم که از هنرمندان مورد توجه بود، گرفتاری‌ها و خاطرات فراوان داشت و بیشتر آنها را با خود به گور برد.

آنچه را که امروز راجع به او می‌شنویم و می‌خوانیم، چیزهایی است که افسانه وار برایش ساخته و پرداخته‌اند و حقیقت زندگی او در بوته مرگ و خاموشی فرو رفت.

اشتباه عظیم زندگی او این بود که فکر می‌کرد همه دوستانش مثل خود او صاف و ساده و بی‌ریا هستند. همه را دوست می‌داشت و محبتش را به همه ارزانی می‌کرد.

زمانه او را از بین برد و در خاطرات زمان دفنش کرد. ولی داریوش همیشه بادوستان از زاویه دوستی محض نگاه می‌کرد. می‌گویند کسانی هستند که هنرمندان را به اعتیاد می‌کشند، ولی کجا می‌شود به‌دنبال این آدمها گشت؟

با این‌که در زندگی رنج‌های بی‌شماری را متحمل شد، فقط یکبار برای ترک اعتیاد بستری شد و باردیگر بستری شدنش سرانجام مرگ را داشت. هیچ وقت مرگ او از خاطرم دور نمی‌شود.

مرگ او بنا به گفته خودش مرگ یک عشق بود. ولی با مرگ او عشق از میان نرفت. همه آنهایی که امروز دلی پر از محبت دارند و قلبی آکنده از عشق به همنوعان خود، برای من داریوش هستند.

داریوش رفیعی

لحظات قبل از مرگ داریوش رفیعی

مادر داریوش رفیعی ادامه می دهد:

و در اینجا باید یادی کنیم از لحظات قبل از مرگ داریوش. بعد از ظهر، داریوش در خانه بود، داشتیم حرف می‌زدیم. زیاده از حد خوشحال بود و داشتیم گل می‌گفتیم و گل می‌شنیدیم. مثل این‌که احساس کرده بود دارد همه چیز تمام می‌شود!

همه حرف‌هایش بوی محبت می‌داد. بوی زندگی. شاید هم یک زندگی جدید. بدون قیل و قال. بدون حرف‌های نامربوط، بدون گرفتاری‌های خاص و عشق‌های نافرجام.

راحت تکیه داده بود و حرف می‌زد. خوشحال شده بودم که داریوش این با محبت‌ترین آدم زندگی‌ام راحت و آسوده است. ولی او داشت همه را گول می‌زد؛ آری گول می‌زد، حتی خودش را. چرا که ناگهان نشست و به من خیره شد و دستش را پشتش گذاشت. حالت درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و در حال فریاد و ناله گفت: تمام شد… خداحافظ.

و من یک دفعه وارفتم. این صدا خشکم کرد. آتشم زد.

نه، داریوش نباید تمام می‌شد؛ نباید محو می‌شد و از بین می‌رفت. به سرعت و با زحمت، او را به بیمارستان رساندیم.

به من گفتند کزاز گرفته. داریوش رفیعی، داریوش من، آدمی که صدایش آتش بر جان‌ها می‌زد، کزاز گرفته بود. آن سوزن لعنتی، آن درد کشیدن‌های بی‌پایان، حالا به اینجا انجامیده بود؛ چه می‌شد کرد؟ چه کار باید می‌کردم؟

من نمی‌توانم درباره لحظات مرگ داریوش چیزی بگویم. نمی‌توانم حرفی بزنم… خاطره درد آلود مرگ داریوش، چیزی نیست که من ‌بتوانم از آن حرف بزنم. این دیگر معلوم است افسانه سرایی نمی‌خواهد. درباره مردی که هرگز دستش پیش کسی دراز نشد؛ هرگز خدمت کسی را نخرید و خودش دستیار و دستگیر بود… دیگر چه می‌توانم بگویم؟»

بسیاری از اهل هنر این نکته را متذکر شده‌اند که اگر داریوش رفیعی می‌ماند؛ یکی از چهره‌های ماندگار او از ایران می‌شد. چنان که الان هم شده، اما نمی‌دانم این فرمایش کدام استاد است که: «داریوش رفیعی اگر می‌ماند، ادیب دوم می‌شد.»

اگرچه شخصیت‌ها نباید تکرار شوند، اما به این جهت این را فرموده‌اند که ایشان همانند ادیب خوانساری، ساختار آواز را به درستی رعایت می‌کرد و در ادای صحیح شعر نیز همانند شادروان استاد ادیب بی‌مانند بود.

خاطرات اسماعیل نواب صفا از داریوش رفیعی

روزی قرار بود که پرویز یا حقی دو صفحه برای”موزیکال کمپانی” بمدیریت”عشقی”ضبط کند و یکروی یک روی صفحه چهار مضراب سه گاه او باشد که طرفداران زیادی داشت.

رفیعی گفته بود که منهم می آیم و ضرب چهار مضراب را اجرا میکنم.آنروز من و بیژن ترقی هم با پرویز یاحقی بمنزل رفیعی رفتیم که بمنظور ضبط او را با خود ببریم.

ساعت درحدود دو یا سه بعد از ظهر بود که بمنزل رفیعی،دیدیم هنوز خواب است و سراپای ملحفه ئی را که روی خود انداخته بود،از شدت مگس سیاه شده بود.

او را بیدار کردیم و به تدریج آماده بیرون آمدن شد، در این ضمن برادر کوچک او بخانه آمد و داشت از پله ها بالا می آمد که به اطاقش برود، ناگهان دیدیم که داریوش بشدت عصبانی شد و بعر از اینکه سیلی محکمی بگوش برادرش زد،فریاد کشید:”اگر من معتاد شده ام و به این روز افتاده ام، مثلا هنرمندم، توی فلان فلان شده دیگر چرا معتاد شده ای؟ ”

ضمن اینکه ناراحت شدیم، دانستیم که برادر کوچک او نیز به دام اعتیاد افتاده ولی حرکت آنروز داریوش که همراه با دنیایی دلسوزی در حق برادر بود، مبین این حقیقت بود که خود او میداند که اعتیاد چه بروز او آورده، آن جوان خوش اندام و آزاده و مردم دوست از زندگی پریشان خود به عذاب آمده بود و به راستی در اواخر زندگی کوتاهش تحمل فرو ریختن شخصیتش را نداشت و مرگ را استقبال میکرد و دیدیم که چنین شد.

بهرحال آنروز به استودیوی “موزیکال کمپانی” رفتیم و پرویز چهار مضرابش را اجرا کرد و کسانی که آن صفحه را دارند یا بر روی نوار ضبط صوت انتقال داده اند، بهتر است بدانند که چهار مضراب سه گاه یاحقی، داریوش رفیعی است.

زهره از داریوش رفیعی

زهره مشهورترین تصنیف داریوش رفیعی ساخته کیست؟

داریوش به خواندن اشعار محلی رغبت زیادی نشان میداد، صدایش گرفتگی و شور و حال مخصوصی داشت که ناشی از حالات درونی او بود، بطور کلی صدایش شبیه هیچ یک از خوانندگان عصر نبود.

در آواز تحریرهایش کم بود، گلویش عقده های درونی اش را بصدای پر کشش و پر جذبه اش منتقل ساخته بود.

در ارکستر ها غالباً ضرب را خودش میگرفت، بنابر این ضرب شناسیش که شرط اول تصنیف خوانی و بخصوص ضربی خواندنست خوب بود.

لازم به تذکر است بعضی از تصنیف خوانهای معاصر، در ضرب شناسی بسیار ضعیف بودند و هنگام خواندن تصنیف آهنگ را از ضرب می انداختند.

با هوش ترین خواننده زن پوران بود که سرعت فراگیریش از همه قوی تر بود. بعضی از خواننده های زن، ساعت ها ارکستر را برای اجرای یک تصنیف معطل و خسته میکردند، در بین خوانندگان مرد کمتر این حالت دیده میشد.

داریوش از وجود آهنگسازان خوب بهره نداشت، اجل هم به او فرصت نداد که در سالهای بعد از وجود آهنگسازان برجسته سود جوید، بنابر این بیشتر معروفیتش بخاطر اجرای چند آهنگ محلی بود: مانند رختخواب مرا مستانه بینداز که یک آهنگ محلی شیرازی است.

تصنیف زهره از معروفترین اجراهای اوست،اما شعر و آهنگ آن را چه کسی ساخته؟

مدعی اصلی جهانگیر تفضلی است ولی در حقیقت چنین نیست.

به گفته بدیع زاده در حقیقت شاعر مهدی رئیسی است که آن رابر روی یک آهنگ تعزیه ساخته برای اثبات هم این ابیات را با هم مقایسه کنید:

دو بند از شعر تعزیه:

روز عاشورا حسین آن شاه مظلومان اینچنین میگفت با آن قوم بی ایمان

از پی اتمام حجت با لب عطشان کای لشکر شیطان از تشنه کامی افغان

گرچه در زعم شما من خود گنهکارم قتل من واجب بود لازم آزارم

شیر خواره کودکی در خیمه ها دارم از بهرش افکارم،از گریه او نالان

دو بند از شعر زهره:

یاد از روزی که بودی زهره یار من دور از چشم رقیبان در کنار من

حالا خالیست جایت این نگار من در شام تار من آخر کجایی زهره

یاد داری زهره آن روزیکه در صحرا دست اندر دست هم گردش کنان تنها

راه میرفتیم ما در بین شقایق ها بود عالم ما را لطف وصفایی زهره

در ادامه بدیع زاده میگوید: ضمنا یادآور میشوم که این شعر و آهنگ را پیش از اینکه رفیعی بخواند، شادروان حسین قوامی چندین بار در برنامه ارتش یا ارکستر مجید وفادار اجرا کرده بود.

از حوادث عجیبی که در عمر اتفاق افتاده، مربوط به شب پیش از درگذشت داریوش است. من به حس ششم و ارتباط فکری یا تله پاتی اعتقاد دارم.

شبی که رفیعی آخرین لحظات عمر را میگذرانید و من از او بی خبر بودم، به اتفاق مرتضی خان محجوبی استاد پیانو و لطف الله مجد استاد تار و پرویز یا حقی نوازنده چیره دست ویولون در منزل آقای مهندس “ژ”که از مهندسان بازنشسته راه آهن بود مهمان بودیم.

شب اول بهمن ۱۳۳۷ بود. آن سال تهران زمستان سختی را میگذراند برف زیادی باریده بود و از شب های یخبندان و سرد به حساب می آمد، جمع ما در منزل دوستمان سرگرم شنیدن پیانوی مرتضی محجوبی بودیم، من ناگهان متوجه شدم که پرویز حضور ندارد.

مدت غیبتش در حدود نیم ساعت به درازا کشید. بعد از این مدت دیدم که او بدون که وارد اطاق شود از دم در مرا فرا میخواند، نزد او رفتم گفتم: چه خبر است کجا رفتی؟

گفت: صفا ،داریوش دارد میمیرد و من نزد او بودم، خودم را به شما رساندم تا چاره اندیشی کنیم.

گفتم: تو از کجا میدانستی و چرا بی خبر رفتی و بیماری اش چیست؟جواب داد: دلم ناگهانی به شور افتاد به سراغش رفتم،از شدت درد بخود میپیچید.

گفتم:پس بزار مطلب را با صاحبخانه در میان بگذاریم و میهمانی او را بر هم نزنیم،بالاخره بداخل اطاق آمد.

موضوع را در میان گذاشتیم قرار شد آقای مهندس ژ بخواهر زاده اش، مهندس ناصر گلسرخی که با آقای دکتر “ق” مدیر کل بازرسی وزارت بهداری دوستی نزدیک دارد، خبر بدهد و به کمک ما بیایند.

ساعت در حدود ۹ شب بود که گلسرخی و آقای دکتر آمدند، مرتضی محجوبی و لطف الله مجد ماندند و من بهمراه پرویز با اتومبیل آنها بسوی منزل داریوش که در کوچه (فردوسی) جاده قدیم (شمیران) قرار داشت حرکت کردیم.

وقتی به خانه رفیعی رسیدیم زیر کرسی نشسته بود و از شدت درد کمر،بی تاب بود.

خانم”پ غ” آخرین معشوقه داریوش که برای او فداکاری های زیادی میکرد نیز حضور داشت.

آقای دکتر بیماری او را قولنج تشخیص داد. نسخه ای نوشت و پرویز به سرعت به دواخانه رفت و دوا را گرفت و بازگشت ولی اظهار داشت: آقای لاریجانی مدیر دوا خانه ی عدالت که از وضع اعتیاد داریوش خبر دارد بمن گفت نکند رفیعی کزاز گرفته باشد؟ در اینصورت باید واکسن ضد کزاز بزند.

آقای دکتر جواب داد: من دکترم یا او؟!!

آری سرنوشت را نمی شود تغییر داد، ای کاش برحسب تصادف ای آقای دکتر”ق”را بهمراه نمی بردیم، زیرا ممکن بود با همه تاخیر ها، تزریق واکسن ضد کزاز در بیمار جوان و نازنین ما تاثیر بگذارد.

به هر حال تجویز دکتر را به ناچار پذیرفتیم و به شهر برگشتیم، هنوز هم نمیدانم چرا پرویز یا حقی بی اختیار به فکر رفتن به سر وقت داریوش افتاد و چرا حوادث به این طریق در برابر ما قرار گرفت و چرا دکتر به پیشنهاد مدیر داروخانه عدالت حتی برای یک لحظه هم فکر نکرد؟

لحظات واپسین زندگی”برای آخرین بار،برف را میبینم”

آخرین شب زندگی داریوش بود و او همچنان از شدت درد بی تاب شده بود،منظره دردناکی بود ولی ما،چه میتوانستیم بکنیم،تنها وظیفه ما خریدن دارو و تجویز آقای دکتر”ق”بود.

صبح فردا چه شد؟

دوست مشترک ما آقای بیژن ترقی در شمیران سکونت داشت و این واقعه را از زبان ایشان نقل میکنم.

بیژن میگفت: صبح دوم بهمن بود،برف سنگینی میبارید و با اتومبیل خودمان، از جاده قدیم شمیران بسوی شهر می آمدیم، به ابتدای کوچه فردوس محل اقامت داریوش رسیدیم.

دیدیم او به همراه مادرش و زنی که دوستش داشت، به انتظار رسیدن اتومبیلی در کنار خیابان ایستاده است.

بلافاصله توقف کردیم و از آنها خواستیم سوار بشوند تا به شهر برویم، داریوش در حالیکه از درد به خود میپیچید، در کنار من قرار گرفت و به درخواست آنها بسوی بیمارستان حرکت کردیم.

ظاهرا بعد از تجویز آقای دکتر! متوجه شده بودند که این درد کزاز است و باید واکسن بزنند، پیشنهادی که آقای لاریجانی مدیر داروخانه عدالت داده بود و مورد توجه دکتر قرار نگرفته بود.

بدبختانه در این مملکت هنوز هم قانونی برای تعقیب این دکترها و اشتباهاتی که مرتکب میشوند وجود ندارد به هر صورت کار از کار گذشته بود، داریوش با همان حال نزار گفت: بیژن این آخرین باری است که برف و باریدن برف را می بینم،دیگر زندگی من بپایان رسیده”

دلداری دیگر چه فایده ای داشت،به بیمارستان رسیدیم، فورا تشخیص کزاز دادند، او را در اطاقی بستری کردند که همه پرده هایش سیاه رنگ بود، به علاج پرداختند ولی دیگر سودی نداشت.

اطاق بیمارستان، پرده سیاه و به این ترتیب بود که زندگی جوانی در سی و یک سالگی با طرزی عبرت آموز و تاثرانگیز به پایان رسید.

مزار داریوش رفیعی

او را در آرامگاه مرحوم “ظهیر الدوله”به خاک سپردند، بر روی سنگ مزار او تندیس کوچکی از یک شمع و یک پروانه نصب شده بود،آری آخرین هدیه معشوقه وفادارش بود.

در مرگ داریوش(۲/۱۱/۱۳۳۷)

ناگه عزیز ما،ز چه ای روزگار رفت در نو بهار عمر،ندیده بهار رفت

او شمع بود و سوخت سراپا بسان شمع یا لاله بود و با جگر داغدار رفت

گر سوخت داریوش،ز آزار دوست سوخت گر رفت داریوش،ز بیداد یار رفت

مانند شعله زیست ولی چون شرار سوخت مانند شبنم آمد و همچون غبار رفت

هرگز به اختیار کسی مرگ را نخواست تنها عزیز ماست که با اختیار رفت

دانم همین قَدَر که رفیعی بروزگار

دیوانه وار آمد و دیوانه وار رفت

خاطره پرویز خطیبی از داریوش رفیعی

پرویز خطیبی در شرح خاطراتش مطلبی در ارتباط با روح حساس و وجود متلاطم و نا آرام داریوش رفیعی دارد.

پرویز مینویسد:

حدود ساعت ۱۰شب، من در دفتر روزنامه ام مشغول کار بودم، برف سنگینی می بارید، ناگهان حس کردم که کسی، به شیشه پنجره میزند.

پشت پنجره که مشرف به خیابان بود، داریوش را دیدم سر و پا برهنه، بدون کت و شلوار و کفش، با عجله در را به رویش باز کردم.

مست مست بود، روی یک صندلی افتاد. صورت و سر و بدنش خیس بود و جورابهایش گل آلود شده بود.

پرسیدم: این چه وضعی است؟

گفت: همین جا،سر میدان فردوسی یک آدم مستحق را دیدم که لخت و عور بود و از سرما میلرزید، منهم کت و پالتو و کفشم را به او بخشیدم.

فورا از توی کمد خودم برایش پیراهن و شلوار و جوراب آوردم و حرارت بخاری را بیشتر کردم تا بلکه زودتر بدنش خشک شود.

چنین جوانی با چنین روحیه ای که لبریز از فتوت و گذشت و بی رنگیست میخواهید فریب رنگ های گوناگون را نخورد؟

او احساسی را که در وجودش بود نمیشناخت، نمیشناخت گمشده اش چیست و نمیدانست که آتش غلیان این احساسات را چگونه باید خاموش کرد.

ابتدا به آب آتشین روی آورد که نه تنها این آتش و شعله را خاموش نکرد بلکه آنرا مشتعل تر و سوزان تر کرد.

اینجا بود که بسوی تخدیر رفت و گمان میکرد که تخدیر اعصاب، التهاب او را که نمیداند از کجا سر چشمه گرفته تسکین خواهد داد.

من با داریوش در سال ۱۳۲۷ آشنا شدم و با او دوست شدم تا اینکه زنی روسپی و هوسباز و شیاد،بر سر را او قرار گرفت.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

7 + 1 =