جملات فلسفی سیاسی از ویتگنشتاین

لودویگ ویتگنشتاین فیلسوف نامدار اتریشی قرن بیستم بود که باب‌های زیادی را در فلسفهٔ ریاضی، فلسفهٔ زبان، و فلسفهٔ ذهن گشود.

از سال ۱۹۲۹ تا ۱۹۴۷، ویتگنشتاین در دانشگاه کمبریج تدریس کرد. بسیاری او را بزرگ‌ترین فیلسوف قرن بیستم می‌دانند.

لودویگ ویتگنشتاین تنها فیلسوفی است که تمامی آرا و آثار وی بر محور زبان استوار است. او معتقد است که تمام فلسفه نقادی زبان است.

در هر دو دوره مقصد و غرض وی فهم ساختار و حدود زبان استوار است وی در دوره نخست معتقد است که ساختار واقعیت، ساختار زبان را تعیین می‌کند و زبان نمی‌تواند جهان و واقعیت را برتاباند.

این نظریه آن چنان ژرف صورت‌بندی و معماری شده بود که برتراند راسل را نیز به وجد آورده بود. ویتگنشتاین در مرحله دوم تأمل فلسفی خود، رهیافت نخست را مورد انتقاد، طرد قرار داده و نظریه «زبان، بنیاد جهان» را طرح کرد و از زبان به مثابه دانش و ابزار فاهمه و نه صرف ابزار و میانجی سخن گفت.

جملات فلسفی از ویتگنشتاین

جملات فلسفی از ویتگنشتاین

 

تنها بگذار طبیعت سخن بگوید و فرای طبیعت تنها یک امر برتر برشناس، ولی نه آنی را که دیگران هم می‌توانند بیندیشند.

 

دین می‌گوید: این کار را بکن! اینطور فکر کن! و قادر به مستدل ساختن آن نیست و اگر هم در این کار بکوشد، ایجاد دافعه خواهد کرد، زیرا به ازای هر دلیلی که پیش می‌نهد. ضد دلیلی منطقی و قانع کننده وجود دارد، متقاعد کننده گفتن این است که: اینطور فکر کن! هر چقدر هم عجیب به نظر برسد.

 

هیچ چیز به اندازهٔ خود را فریب ندادن دشوار نیست.

 

می توان گفت: نبوغ شجاعت موجود در استعداد است.

 

در پی آن باش که دوست داشته شوی و نه آن که ستوده شوی.

 

نه الگوهای دیگران، بلکه بگذار طبیعت راهبر تو باشد

 

نبوغ چیزی است که موجب می‌شود استعداد استاد را از یاد ببریم.

 

نبوغ چیزی است که موجب می‌شود مهارت را از یاد ببریم.

 

تنها جایی که نبوغ ضعیف است می‌توان استعداد را دید.

 

فیلسوف کسی است که باید در درونش، بسیاری بیماریهای فهم را درمان کند پیش از آنکه بتواند به انگاره‌های فهم سالم بشری برسد. 

 

آنچه پوسیده‌است باید در همان حال پوسیدگی رها شود.

 

آدمها مادامی دینی اند که خود را نه چندان ناکامل بلکه بیمار پندارند.

 

باور داشتن یعنی در سیطرهٔ یک اقتدار قرار گرفتن. اگر خود را زیر سیطره اش قرار داده باشی، لاجرم نمی‌توانی بی آن که در برابرش شوریده باشی، به پرسش اش بگیری و از نو، باور پذیرش بیآبی.

 

بزرگی یا کوچکی یک اثر بسته به جایی است که آفریننده اش ایستاده‌است.

 

وقتی تاب آوردن زندگی دشوارمی شود، آدم به دگرگونی وضع می‌اندیشد ولی مهم‌ترین و موثرترین دگرگونی، یعنی دگرگونی در دیدگاه خودمان، به ندرت به فکرمان می‌رسد و به سختی می‌توانیم تصمیم به این کار بگیریم.

 

ذوق تنظیم می‌کند، زادن کار او نیست. ذوق پذیرفتنی می‌کند.

 

شهرت طلبی و بلند پروازی مرگ اندیشه است.

 

جهان، جهانِ من است: در حقیقت این اعلانیه هست که حدود زبان (شامل زبانی که من به تنهایی می‌فهمم) یعنی حدود جهان من.

 

سوژه به جهان تعلق ندارد، بلکه یک حد جهان است.

 

در واقع، چیزهایی هست که نمی‌توان با واژگان بیانشان کرد. آن‌ها خود را آشکار می‌سازند. آن‌ها رازورزانه‌اند.

 

امروزه مردم فکر می‌کنند که دانشمندان هستند تا آموزششان دهند، و شاعران و موسیقی‌دانان و … هستند تا شادشان کنند. این ایده که این‌ها چیزی دارند که به ایشان یاد دهند، به ذهنشان خطور نمی‌کند.

 

من نمی‌دانم چرا ما اینجا هستیم، اما بخوبی مطئنم که در فرمانبرداری از لذتهایمان نیست.

 

هرچه قدر بیشتر بدانی، دروغ گفتن آسان‌تر می‌شود.

 

انقلابی کسی خواهد بود که بتواند خودش را منقلب کند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 15 = 21