جملات دکتر علی شریعتی در مورد عشق

دکتر علی شریعتی نویسنده و جامعه‌شناس، پژوهشگر دینی اهل ایران، از مبارزان و فعالان مذهبی و سیاسی بود.

علی شریعتی نگرشی نوین به تاریخ و جامعه‌شناسی اسلام عرضه کرد. او بازگشت به تشیع حقیقی و انقلابی را نیرویی برای تحقق عدالت اجتماعی قلمداد می‌کرد.

شریعتی، علاوه بر شهرت زیادش برای سهم داشتن در انقلاب ایران، به‌دلیل کارنامهٔ فعالیت‌هایش برای احیای مذهب و سنت در جامعه و بیدارگری دربارهٔ سلطنت وقت نیز شهرت داشته‌است.

از زمان انقلاب تاکنون یادبودهای زیادی به یاد او برگزار و اجرا کرده‌اند؛ و از آن زمان نقدها و تجلیل‌های زیادی پیرامون آثار، آراء و تأثیراتی که او بر چند دههٔ معاصر ایران گذاشته وجود دارد.

او در ۴۴سالگی در انگلستان درگذشت و هم‌اکنون پیکر وی در مکانی نزدیک مقبرهٔ زینب کبری در دمشق سوریه به امانت سپرده شده‌است.

جملات فلسفی دکتر شریعتی در مورد عشق

جملات دکتر علی شریعتی در مورد عشق

 

خدایا! به هر کس که دوست می‌داری بیاموز که عشق، از زندگی کردن بهتر است و به هر کس که دوست‌تر می‌داری بچشان که : دوست داشتن از عشق برتر!

 

دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطحِ بلند‌ترین قله‌ی عشق‌های بلند، پایین نخواهم آورد.

 

دوست داشتن، از عشق، برتر است. عشق، یک جوششِ کور است، و پیوندی از سرِ نابینایی، اما، دوست داشتن، پیوندی خودآگاه، و از روی بصیرتِ روشن و زلال.

 

عشق، بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد، و هرچه، از غریزه سر زند، بی‌ارزش است. و دوست داشتن، از روح طلوع می‌کند، و تا هرجا که، یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز، همگام با آن، اوج می‌یابد

 

عشق، در غالبِ دل‌ها، در شکل‌ها و رنگ‌های تقریباً مشابهی، متجلی می‌شود، و دارای صفات و حالات و مظاهرِ مشترکی است، اما، دوست داشتن، در هر روحی، جلوه‌ای خاصِ خویش دارد، و از روح رنگ می‌گیرد، و چون روح‌ها، برخلافِ غریزه‌ها، هرکدام، رنگی و ارتفاعی و بُعدی، و طعم و عطری ویژه‌ی خویش دارند، می‌توان گفت که، به شماره‌ی هر روحی، دوست داشتنی هست

 

عشق، با شناسنامه بی‌ارتباط نیست، و گذرِ فصل‌ها، و عبورِ سال‌ها، بر آن اثر می‌گذارد، اما، دوست داشتن، در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند، و بر آشیانه‌ی بلندش، روز و روزگار را، دستی نیست

 

عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیباییی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنان‌که، شوپنهاور می‌گوید: شما بیست سال بر سنِ معشوق‌تان بیفزایید، آنگاه، تأثیرِ مستقیمِ آن را، بر روی احساس‌تان، مطالعه کنید! اما، دوست داشتن، چنان در روح غرق است، و گیج و جذبِ زیبایی‌های روح، که زیبایی‌های محسوس را، به گونه‌ای دیگر، می‌بیند

 

عشق، طوفانی و متلاطم و بوقلمون‌صفت است، اما، دوست داشتن، آرام و استوار و پروقار و سرشارِ از نجابت

 

عشق، با دوری و نزدیکی، در نوسان است. اگر دوری به‌طول انجامد، ضعیف می‌شود، اگر تماس دوام یابد، به ابتذال می‌کشد، و تنها، با بیم و امید، و تزلزل و اضطراب، و دیدار و پرهیز، زنده و نیرومند می‌ماند. اما، دوست داشتن، با این حالات، ناآشنا است، دنیایش، دنیای دیگری است

 

عشق، جنون است، و جنون، چیزی جز خرابی و پریشانی‌ی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما، دوست داشتن، در اوجِ معراج‌اش، از سرحدِ عقل فراتر می‌رود، و فهمیدن و اندیشیدن را نیز، از زمین می‌کَند، و با خود به قُله‌ی بلندِ اشراق می‌برد

 

عشق زیبایی‌های دلخواه را در معشوق می‌آفریند،

و دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در دوست می‌بیند، و می‌یابد.

 

عشق یک فریبِ بزرگ و قوی است، و دوست داشتن یک صداقتِ راستین و صمیمی بی‌انتها و مطلق.

 

عشق، همواره با شک آلوده است، و دوست داشتن، سراپا یقین است و شک‌ناپذیر.

 

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

 

عشق بینایی را می‌گیرد و دوست داشتن می‌دهد

 

عشق خشن است و شدید، و در عینِ حال، ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن، لطیف است و نرم و در عینِ حال، پایدار و سرشارِ اطمینان

 

از عشق، هرچه بیش‌تر می‌نوشیم، سیراب‌تر می‌شویم، و از دوست داشتن، هرچه بیش‌تر، تشنه‌تر.

 

عشق، هرچه دیرتر می‌پاید، کهنه‌تر می‌شود، و دوست داشتن، نوتر.

 

عشق، نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می‌کشاند. و دوست داشتن، جاذبه‌ای است در دوست، که دوست را به دوست می‌برد.

 

عشق، تملکِ معشوق است، و دوست داشتن، تشنگی‌ی محو شدنِ در دوست

 

عشق، معشوق را، مجهول و گمنام می‌خواهد، تا در انحصارِ او بماند، زیرا، عشق، جلوه‌ای از خودخواهی و روحِ تاجرانه یا جانورانه‌ی آدمی است، و چون، خود، به بدی‌ی خود، آگاه است، آن را، در دیگری که می‌بیند، از او بیزار می‌شود، و کینه برمی‌گیرد. اما، دوست داشتن، دوست را محبوب و عزیز می‌خواهد، و می‌خواهد که، همه‌ی دل‌ها، آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند. که دوست داشتن، جلوه‌ای از روحِ خدایی و فطرتِ اهورایی‌ی آدمی است، و چون، خود، به قداستِ ماورایی‌ی خود بینا است، آن را، در دیگری که می‌بیند، دیگری را نیز دوست می‌دارد، و با خود آشنا و خویشاوند می‌یابد

 

در عشق، رقیب، منفور است، و در دوست داشتن است که، هوادارانِ کویاش را، چو جانِ خویشتن دارند، که حسد، شاخصه‌ی عشق است، چه، عشق، معشوق را طعمه‌ی خویش می‌بیند، و همواره، در اضطراب است که، دیگری، از چنگش نرباید، و اگر ربود، با هر دو دشمنی می‌ورزد، و معشوق نیز، منفور می‌گردد. و دوست داشتن، ایمان است، و ایمان یک روحِ مطلق است، یک ابدیتِ بی‌مرز است، از جنسِ این عالم نیست

 

عشق، ریسمانِ طبیعت است، و سرکشان را به بندِ خویش می‌آورد، تا، آنچه را آنان، خود، از طبیعت گرفته‌اند، بدو بازپس دهند، و آنچه را مرگ ستانده است، به حیله‌ی عشق، بر جای نهند، که عشق، تاوان‌دهِ مرگ است. و دوست داشتن، عشقی است که، انسان، دور از چشمِ طبیعت، خود می‌آفریند، خود بدان می‌رسد، خود آن را انتخاب می‌کند.

 

عشق، اسارت در دامِ غریزه است، و دوست داشتن، آزادی از جبرِ مزاج. عشق، مأمورِ تن است، و دوست داشتن، پیغمبرِ روح. عشق، یک اغفالِ بزرگ و نیرومند است، تا انسان، به زندگی مشغول گردد، و به روزمرگی، که طبیعت سخت آن را دوست می‌دارد، سرگرم شود، و دوست داشتن، زاده‌ی وحشت از غربت است، و خودآگاهی‌ی ترس‌آورِ آدمی، در این بیگانه‌بازارِ زشت و بیهوده

 

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

 

عشق غذا خوردنِ یک گرسنه است و دوست داشتن هم‌زبانی در سرزمینِ بیگانه یافتن است

 

عشق گاه جا به جا می‌شود و گاه سرد می‌شود و گاه می‌سوزاند. اما، دوست داشتن از جای خویش از کنارِ دوستِ خویش برنمی‌خیزد. سرد نمی‌شود که داغ نیست، نمی‌سوزاند که سوزاننده نیست.

 

عشق رو به جانبِ خود دارد. خودخواه است و خودپا و حسود و معشوق را برای خویش می‌پرستد و می‌ستاید. اما دوست داشتن، رو به جانبِ دوست دارد، دوست‌خواه است و دوست‌پا و خود را برای دوست می‌خواهد و او را برای او دوست می‌دارد و خود در میانه نیست.

 

عشق، به سرعت به کینه و انتقام بدل می‌شود و آن، هنگامی است که عاشق خود را در میانه نمی‌بیند، اما از دوست داشتن به آن سو راهی نیست. و هرگاه، آن که دوست داشتن را خوب می‌داند، و خوب احساس می‌کند، خود را در میانه نمی‌بیند، به سرعت و به سادگی، به فداکاری و ایثاری شگفت و بی‌شائبه و بزرگ و پرشکوه و ابراهیم‌وار بدل می‌شود، و در این هنگام است که خود را، که دیگر نیست، و دیگر نمی‌تواند باشد، در آینه‌ای که دوست دارد، لکه‌ای می‌نامد، و دستور می‌دهد _و واقعی و صمیمی و از روی ایمانِ قطعی، نه تعارف و ادا و اطوار، و این، هم از هنگامِ گفتن‌اش، و هم از سوزِ سخن‌اش، پیدا است_ که: آن لکه را از روی آینه پاک کن! تا آینه، که دیگر چهره‌ی مرا در خود نخواهد دید، به عبث، لکه‌ای بر سیمایش نماند، و آینه‌ی صاف و زلالِ خاطرِ تو، لکه‌دار نباشد.

اما، عشق می‌گوید: آه! آیا این لکه را پس از من پاک خواهی کرد؟ آیا لکه‌ی دیگری بر آینه خواهد نشست؟ آیا، ازین پس، چهره‌ی آینه، بی‌لک خواهد گشت؟ نه، نه، نه! پس از من، سراسرِ این آینه را سیاه کن. این لک را بر تمامِ صفحه‌ی آینه بگستران! جیوه‌های آینه را، همه، بتراش، تا تصویری بر آن نایستد. آینه را خاک‌آلود کن، و خاکِ عزا بر سرش بپاش، تا نورِ خورشید هم، بر آن نتابد، تا پس از من، ندرخشد، برق نزند. آه! چه می‌گویم؟ آینه را بشکن! بشکن! ریز کن!

 

فرزندم! پس از من، گریبانت را چاک زن، موهایت را همواره آشفته دار. هرگز اصلاح مکن، هرگز لبخندی بر لب مدار. هرگز در بسترِ نرم مخواب. هرگز مخواب. همواره گریه کن. همواره داغِ مرا در سینه‌ات تازه دار. از روی قبرِ من برمخیز. به خانه‌ات باز مگرد. زندگی را، به خاطرِ مرگِ من، بر باد ده. روحِ من در قبر شکنجه خواهد دید، اگر صدای خنده و خبرِ خوشبختی و آزادی تو را بشنود. آه، مرا، در زیرِ لحد، با شادی خود، شکنجه مکن!

همسرم! من که از بیماری‌ی خودم مُردم، و جنازه‌ی بی‌درد و بی‌حسِ مرا در آتش سوزاندند، نکند تو مرا فراموش کنی، پس از چندی به شهر برگردی، قبرستان را ترک کنی، و به خانه بازآیی، زندگی را و آرامش را بی من دنبال کنی. آه که، خوشبختی‌ی تو، پس از من، چه بدبختی‌ی بزرگی برای من است! تو، باید، در آن هنگام که، جنازه‌ی مرده‌ی مرا آتش زدند، خود را نیز، هرچند هنوز در آغازی، با شعله‌های آتشِ من، بسوزانی، تا پس از من، از تو، جز خاکستری، بر جای نماند.

اما، دوست داشتن، با همه‌ی شورِ ایمان و نیازش، دامنِ او را می‌گیرد، و به نیروی اصرار و دستور و التماس، بر بسترِ احتضارِ خویش، از همسرش می‌خواهد که: همسرم! تو هنوز بیست سالِ دیگر می‌توانی باشی، و می‌توانی دم زنی، احساس کنی، بیندیشی، زندگی کنی، دوست بداری، عشق بورزی. همسری، همگامی، هم‌سخنی، هم‌روحی، خویشاوندی، چشمه‌ی انسی، سایه‌ی سردی، بوستانِ معطری بیابی. بیست بهار را، بی من، به نشاط آیی. بیست تابستان را، بی من، از سفر و دریا و ییلاق و کوه و رودخانه لذت بری. بیست پاییز را به تأمل‌های عمیق، به احساس کردن‌های ریشه‌دار، به خواندن، به فکر کردن، به دوست داشتن، به عشق ورزیدن، به غم خوردن، به مزمزه کردنِ خاطره بپردازی.

 

کتابِ هنرِ عشق ورزیدن را می‌خواندم، که در آن، اریک فروم می‌کوشد، تا با بیانِ زیبا، و روانکاوی‌ی هنرمندانه‌ای که دارد، به تحلیلِ ارشادیی عشق‌ها، به سودِ بشریتِ و به نفعِ اجتماع بپردازد. من، در فهرستِ جامعی، که او، از همه‌ی انواعِ عشق‌ها داده است، از عشقِ زن و مرد و مردم و وطن و پدر و فرزند و انسان و خدا، هرچه گشتم، آنچه را، که دلِ من، سال‌ها است با آن آشنا است، نیافتم، و آن، تنها عشقی است که زاده‌ی انسان است، که دیگر عشق‌ها، همه، تحمیلی‌ی طبیعت است، و مقتضای خلقت، چه، این معشوق‌ها را، همه، طبیعت برای ما تعیین می‌کند، و غریزه، که مأمورِ وی است، ما را، بی‌خویشتن، وامی‌دارد که، عشق بورزیم، و تنها، یک عشق است که، آن منِ ناب و آزاد و صمیمیی انسانی، آن خودِ خودِ ما، بی‌تحمیلِ طبیعت، و بی‌اقتضای مزاج و مصلحت و منفعت، انتخاب می‌کند، و آن، کششِ اسرارآمیزِ دو روحی است، که طعمِ مرموزِ خویشاوندی‌ی شگفتی را، که ریشه در جهانی دیگر دارد، از یکدیگر می‌چشند، و رنگِ هم‌نژادی‌ی ماورایی‌یی را، در سیمای هم می‌بینند، و هم‌چون دو هم‌وطن، ناگاه، در این کشورِ غریبِ زندگی، به تصادفی، بر سرِ راهِ یکدیگر قرار می‌گیرند، و در نخستینِ دیدار، یکدیگر را باز می‌شناسند، و هر لحظه، خطوطِ آشنایی و خویشاوندی‌ی عمیق و روشنی، که کتمان‌ناپذیر است، در هم می‌خوانند، و پیوندی این‌چنین، نه از آن گونه عشق‌ها است، که به چشمِ اریک فروم آید، و چه می‌داند که، از آن عشق‌ها، که همه، حیله‌هایی است تا بشر را، کارگزارِ طبیعت کنند، و خدمتگزارِ اجتماع، عشقِ بزرگ‌تری نیز وجود دارد، که هم‌چون دیگر عشق‌ها، ابزارِ کار نیست، و آن، عشقِ انسان به انسان، عشقِ یک روح به یک روح است. یک روحِ تنها و نیازمند به یک روحِ زیبا و نفیس و ثروتمند، عشقِ یک خویشاوند به خویشاوندِ خود، در این انبوهِ خلق، که هم‌چون حشرات، از زمین می‌رویند، و هر یک، به مصلحتی، در این روزمرگیی آلوده، در هم می‌لولند و می‌میرند

دریغم آمد، که آن را نیز، عشق بنامم، که شاعران آلوده‌اش کرده‌اند. خواستم ارادت بخوانم، ملاها به حماقت‌اش کشانده‌اند. گفتم بهترین کلمه، در اینجا، خویشاوندی است، خویشاوندی‌ی دو روح، دو بیگانه، با لطافتِ زیبایی، که در ساختمانِ این کلمه است: خویش و وند! ترسیدم که نفهمند. به‌هرحال، می‌گویم: دوست داشتن. و مقصودم، عشق و ارادت و ایمانِ دو روحِ آشنای خویشاوند است. دو انسانی که، جز آن خمیره‌ی صمیمی و ناب و منزهی، که منِ انسانی‌ی خالصِ هر کسی را می‌سازد، هیچ مصلحتی، و ضرورتی، آنان را به یکدیگر نمی‌پیوندد، پیوندی که، نه طبیعت، نه خلقت، بلکه، تنهایی، میانِ دو تنهای خویشاوند، بسته است

 

عشق، جوششی یک‌جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست؟ یک خودجوشی‌ی ذاتی است، و ازین رو، همیشه اشتباه می‌کند، و در انتخاب، به سختی می‌لغزد، و یا همواره، یک‌جانبه می‌ماند. و گاه، میان دو بیگانه‌ی ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند، و چون در تاریکی است، و یکدیگر را نمی‌بینند، پس از انفجارِ این صاعقه است که، در پرتوِ روشنایی‌ی آن، چهره‌ی یکدیگر را می‌توانند دید، و در اینجا است که، گاه، پس از جرقه زدنِ عشق، عاشق و معشوق، که در چهره‌ی هم می‌نگرند، احساس می‌کنند که هم را نمی‌شناسند، و بیگانگی و ناآشنایی‌ی پس از عشق، که دردِ کوچکی نیست، فراوان است.

اما، دوست داشتن، در روشنایی ریشه می‌بندد، و در زیرِ نور، سبز می‌شود، و رشد می‌کند، و ازین رو است که، همواره، پس از آشنایی، پدید می‌آید، و در حقیقت، در آغاز، دو روح، خطوطِ آشنایی را، در سیما و نگاهِ یکدیگر، می‌خوانند، و پس از آشنا شدن است که، خودمانی می‌شوند ـ دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی‌ها احساس خودمانی بودن کنند، و این حالت، به قدری ظریف و فرار است، که به سادگی، از زیرِ دستِ احساس و فهم می‌گریزد ـ و سپس، طعمِ خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی، از سخن و رفتار و آهنگِ کلامِ یکدیگر، احساس می‌شود، و از این منزل است که، ناگهان، خودبخود، دو هم‌سفر، به چشم می‌بینند که، به پهن‌دشتِ بی‌کرانه‌ی مهربانی رسیده‌اند، و آسمانِ صاف و بی‌لکِ دوست داشتن، بر بالای سرشان خیمه گسترده است

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

62 − 59 =