جملات فلسفی سنگین از نیچه

فریدریش نیچه فیلسوف، شاعر، منتقد فرهنگی، آهنگساز و فیلولوژیست کلاسیک بزرگ آلمانی و استاد لاتین و یونانی بود که آثارش تأثیری عمیق بر فلسفهٔ غرب و تاریخ اندیشهٔ مدرن بر جای گذاشته‌است.

در سال ۱۸۶۹ با ۲۴ سال سن، به کُرسی فیلولوژی کلاسیک در دانشگاه بازل دست یافت که جوان‌ترین فرد در نوع خود در تاریخ این دانشگاه به‌شمار می‌رود.

در سال ۱۸۷۹ به خاطر بیماری‌هایی که در تمام طول زندگی با او همراه بود، از سمت خود در دانشگاه بازل کناره‌گیری کرد و دههٔ بعدی زندگانی‌اش را به تکمیل هستهٔ اصلی آثار خود که تا پیش آن به نگارش درآورده بود، اختصاص داد.

او بیماری خود را موهبتی می‌داند که باعث زایش افکاری نو در وی شده‌است. در سال ۱۸۸۹ در سن ۴۴ سالگی، قوای ذهنی‌اش را به‌طور کامل از دست داد و دچار فروپاشی کامل ذهنی گردید.

او سال‌های باقی‌مانده عمر را تحت مراقبت مادرش (تا زمان مرگ او در سال ۱۸۹۷) و پس از آن خواهرش الیزابت فورستر-نیچه گذراند و سرانجام در سال ۱۹۰۰ در گذشت.

نوشته‌های نیچه در عین آنکه سرشار از جملات قصار و گوشه کنایه است، شامل مباحث بسیار دیگری همچون اخلاق، زیبایی‌شناسی، تراژدی، معرفت‌شناسی، خداناباوری و خودآگاهی نیز می‌گردد.

بنیان‌های اصلیِ فلسفهٔ او عبارتند از نقدهایی تند علیه حقیقت مطلق در دفاع از منظرگرایی، انگارهٔ آپولونی و دیونیسی، نقدهایی تبارشناسانه بر دین و اخلاق مسیحی و نظریه او در این رابطه تحت عنوان اخلاق ارباب-برده‌ای، تصدیق زیبایی‌شناسانهٔ هستی و وجود در واکنش به پدیدهٔ مرگ خدا و بحران عمیق هیچ‌انگاری، و تعریف سوژه بشری به عنوان تجلی‌گاه اراده‌های متنازع و در-کشاکش که در مجموع با عنوان اراده قدرت شناخته می‌شود.

نیچه در آثار بعدی‌اش مفاهیم تأثیرگذاری همچون اَبَر-مرد و بازگشت جاودان را مطرح کرد و به‌طور فزاینده‌ای با قدرت‌های خلّاقهٔ فرد به عنوان نیرویی برای غلبه بر پیش‌فرض‌های اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی و نیل به ارزش‌های نو و سلامتِ زیبایی‌شناسانه درگیر شد و به غور و تفحّص در بابِ آن‌ها پرداخت.

از مشهورترین عقاید وی نقد فرهنگ، دین و فلسفهٔ امروزی بر مبنای سؤالات بنیادینی دربارهٔ بنیان ارزشها و اخلاق بوده‌است.

نوشته‌های وی سبک تازه‌ای در زبان آلمانی محسوب می‌شد؛ نوشته‌هایی بسیار ژرف و پر از ایجاز، آمیخته با افکاری انقلابی که نیچه خود روش نوشتاری خویش را گزین گویی‌ها می‌نامید. یکی از مشهورترین جملات او خدا مرده‌است می‌باشد که بحث‌های فراوانی را پدیدآورده است.

جملات فلسفی نیچه

جملات فلسفی نیچه

اهلِ حقیقت، آزاده جانان، همواره در بیابان زیسته‌اند و خداوندگارانِ بیابان بوده‌اند. امّا فرزانگانِ نامدارِ خوش عَلَف، این جانورانِ بارکش، در شهرها می‌زیند. زیرا همیشه چون خر گاریِ مردم را می‌کِشند.

 

اگر چرا ی خویش را برای زندگی داشته باشیم، با هر چگونه ای خواهیم ساخت.

 

جرم این است که ندانیم زندگی خیلی ساده‌تر از اینهاست که ما فکر می‌کنیم.

 

شما همگان غُرّیدن برایِ آزادی را از همه بیش دوست می‌دارید. امّا من بی‌ایمان شده‌ام به رویدادهایِ بزرگ ی که پیرامونِشان غُرش و دود فراوان باشد. باورکن، رفیق دوزخی هیاهو! رویدادهایِ بزرگ نه پربانگ‌ترین که خاموش‌ترین ساعت‌هایِ مایند. جهان نه گِردِ پایه‌گذارانِ هیاهوهایِ نو، که گردِ پایه گذارانِ ارزش‌هایِ نو می‌گردد: با گردشی بی‌صدا.

 

وقتی زنی دانشمند می‌شود، معمولاً نشان آن است که در اندام‌های تناسلی او اختلالی روی داده‌است.

 

زن هنوز قادر به دوستی نیست؛ زنانْ گربه، پرنده یا در بهترین حالت گاو باقی‌مانده‌اند.

 

مردِ فرودست برتر از زنِ فرادست است.

 

آرزوکردن چقدر شعف‌انگیز است، اما وقتی به آرزوی خود رسیدیم، شعف از درون ما رخت برمی بندد.

 

آنچه نابودم نکند، قدرتمندترم می‌سازد.

 

آن که پرنده نیست نباید بر پرتگاه‌ها آشیان سازد.

 

اراده موجب آزادی است زیرا خواستن، آفریدن است، این است تعلیم من و تنها کار شما آموختن فن آفریدن خواهد بود.

 

اگر شما دشمن دارید، بدی او را با خوبی پاداش ندهید زیرا این امر موجب شرمساری او می‌گردد ولی به او وانمود کنید که او با این عمل خود برای شما خدمتی انجام داده‌است.

 

انسان هرچه را می‌باید می‌تواند کرد و هرگاه کسی گوید که نمی‌تواند کرد این خود دلیل است بر این که او از روی جدیت اراده نمی‌کند.

 

این واقعیتی است که روح ترجیح می‌دهد به سوی بیماران و اندوهمندان فرود آید.

 

با آدمیان زیستن دشوار است. زیرا خاموش‌ماندن بسی دشوارتر است.

 

بدترین پاداش یک استاد این است که شاگردانش تا ابد در حال شاگردی وی باقی مانند.

 

برای این که بت‌پرست نباشی کافی نیست بت‌ها را بشکنی، باید روح بت‌پرستی را در خود بکشی.

 

برای این که خوب زندگی کنی باید خودت را بالای زندگی نگاه داری، پس بیاموز که همیشه بالا روی و بیاموز که همیشه به پائین نگاه کنی.

 

بشر بی‌رحم‌ترین حیوانات نسبت به خود است.

 

بشر در این دنیا بیشتر از همه موجودات مصیبت و عذاب کشیده، بهترین دلیلش هم این است که در بین تمام آنها فقط او می‌تواند بخندد.

 

بشر موجودی است که باید بر خود غلبه کند.

 

بگذار روح خود را در آن فضائی که دوست دارم پرواز دهم زیرا من در کتابخانه خود بسان فرمانروایی واهی می‌مانم که در قصر خود نشسته، گاهی با فلاسفه و زمانی با سفرای شیرین‌سخن، صحبت می‌دارد.

 

تحمل زندگی سخت است ولی نباید چنین وضعی را اقرار کرد.

 

جنگ قانون ابدی زندگی است و صلح راحت باش میان دو جنگ است.

 

خودخواهی ماهیت واقعی یک روح باشکوه‌است.

 

خودستا مایل است که به وسیله شما اعتماد به خود را بیاموزد، وی از نگاه‌های شما تغذیه می‌کند و در دست‌های شما تعریف و تمجید نسبت به خود را می‌بلعد.

 

خیلی بهتر بود که یونانیان مغلوب ایرانیان می‌شدند تا مغلوب رومیان.

 

دربین مردمان کوچک دروغ‌گویی فراوان است.

 

در کوهستان کوتاه‌ترین راه، از قله‌ای به قله دیگر است اما برای گذشتن از آن باید پاهای دراز داشت.

 

دلیری کنید و به خود ایمان داشته باشید، به خود و اندرونهٔ خود! هر که به خود ایمان نداشته باشد همیشه دروغ می‌گوید.

 

دوست می‌دارم آنکه را روان‌اش خویشتن بر بادده‌است و نه اهل سپاس‌خواستن است و نه اهل سپاس گزاردن، زیرا که همواره بخشنده‌است و به دور از پاییدن خویشتن.

 

زمین پر از اشخاص زاید و بی فایده‌است که سد راه واقعی می‌باشند، کاش می‌شد این‌ها را به امید عمر جاودانی از این جهان دور کرد.

 

زن بهتر از مرد روحیه اطفال را می‌فهمد ولی مرد از زن به بچه شبیه‌تر است، در مرد حقیقی روح طفل نهفته‌است و برای بازی روحش پرواز می‌کند.

 

سعی مکن بر ضد جریان باد آب‌دهن اندازی.

 

شما فضیلت خودتان را آنقدر دوست می‌دارید که یک مادر بچه خود را، اما هرگز شنیده‌اید که مادری از محبت خود به فرزند خویش پاداش بخواهد.

 

شهامت، کسی دارد که ترس را بشناسد و آن را مغلوب خود سازد.

 

ضعیف‌ترها از راه‌های مخفی همواره به داخل حصن و حصین و زوایای قلب اشخاص قوی‌تر خزیده و در آن جا برای خود با دزدی کسب قدرت می‌کنند.

 

ما از طبیعت صحبت می‌داریم و فراموش می‌کنیم که ما خود طبیعت هستیم، بنابراین طبیعت چیزی است کاملأ غیر از آنچه ما در تلفظ نام آن احساس می‌کنیم.

 

مردم خودشان را با هرچیز خسته می‌کنند مگر با فهم و اندیشه.

 

مرغان دیگری هم هستند که بالاتر می‌پرند.

 

نتایج اعمال ما قهرأ به سروقت ما خواهد آمد ولو اینکه ما در این ضمن اصلاح حال کرده باشیم.

 

و اگر برای مدتی طولانی به چیزی ژرف خیره شوی، ژرفا نیز به تو خیره می‌شود.

 

وقتی به کاری مصمم شدی، دیگر درهای شک و تردید را از هر سو ببند.

 

هریک از ثمرات فضیلت‌های شما مانند ستاره‌ای است که خاموش می‌شود ولی پرتو آن هنوز در جاده نجومی خود طی مراحل می‌کند. همچنین پرتو اعمال حسنه شما راه می‌پیماید، حتی درصورتی که خود عمل مدت‌ها است به انجام رسیده باشد، پس هرقدر اعمال شما فراموش و دفن شود، اشعهٔ آن‌ها همیشه فروزان خواهد ماند.

 

همیشه اندکی دیوانگی در عشق هست اما همیشه اندکی منطق هم در دیوانگی هست.

 

هنگامی که مصمم به عمل شدید باید درهای تردید را کاملأ مسدود سازید.

 

آنچه هستی باش.

 

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته‌ای، از این آشفته‌ام که دیگر نمی‌توانم تو را باور کنم.

 

مردم آزادی را تنها زمانی طلب می‌کنند که هیچ قدرتی ندارند.

 

به من بگو قبل ازتولدکجا بوده‌ای، تابه تو بگویم پس ازمرگ کجاخواهی رفت.

 

فقط به آن خدایی ایمان دارم که می‌رقصد.

 

این نه نبود عشق بلکه نبود دوستی است که باعث خوشبخت نشدن در ازدواج می‌گردد.

 

دشمنان خود را دوست بدارید، زیرا بهترین جنبه‌های شما را به نمایش می‌گذارند.

 

دریغا، آنچه تا چندی پیش درین چمن، سبز و رنگین ایستاده بود، اکنون پژمرده و خاکسترین افتاده‌است! و چه بسیار شهدِ امید که من از این‌جا به کندوهایِ خویش برده بودم! آن دل‌های جوان اکنون همه پیر گشته‌اند؛ و نه تنها پیر، که خسته و بی‌بها و تن آسا. آنان این را چنین می‌نامند: ما دیگربار دیندار گشته‌ایم. چندی پیش بود که ایشان را می‌دیدم که بامدادان با پاهایِ بی‌باک بیرون می‌دوند: اما پایِ دانایی‌شان خسته شد و اکنون از بی‌باکیِ بامدادی خویش نیز به بدی یاد می‌کنند. به راستی، روزگاری، بساکس از ایشان پاهایِ خویش را بسانِ رقّاصان بَرمی‌کشید و نوشخند فرزانگی‌ام برای‌اش دست می‌کوفت. آن‌گاه از کار بازایستاد و هم‌اکنون دیدم‌اش که خمیده پشت به سوی صلیب می‌خزد. روزگاری همچون پَشِگان و شاعرانِ جوان گِردِ نور و آزادی گَردان بودند. هرچه پیرتر، سردتر: و اکنون تاریک اندیشان‌اند و وِردخوانان و گوشه نشینان. …. دریغا، همیشه چه کم‌اند آنانی که دل‌هاشان بی‌باکی و بازیگوشیِ دیرپای دارد و جان‌شان نیز شکیبا می‌ماند. جز اینان دگر همه بیم‌داران‌اند.

 

… و درنهایت آیا مقصود ما از تمام کنکاش‌ها و جستجوهایمان رسیدن به راحتی، آرامش و خوشی است؟ نه، فقط حقیقت – هر چند منجرکننده‌ترین و نفرت‌انگیرترین امر باشد. و اما سوال آخر: اگر از کودکی ما را اعتقاد بر این بود که رستگاری از شخصی غیر از مسیح صادر می‌شود – مثلا از محمّد – آیا مُسلّم نیست که در چنین شرایطی نیز ما می‌بایست برکات کاملاً مشابهی را تجربه کرده باشیم؟ … ایمان حداقل یاری‌ای نیز برای کسب شواهدی از یک حقیقت عینی و خارجی ارایه نمی‌دهد. اینجاست که مسیر انسان‌ها از یکدیگر جدا می‌افتد: اگر طالب آنی که برای کسب خوشی و آرامش روح تلاش کنی، پس ایمان بیاور؛ لیک اگر طالب آنی که مُریدِ حقیقت باشد، پس جستجو و تحقیق کن…

 

آقای استاد عزیز: در نهایت ترجیح می‌دهم که در بازل استاد باشم تا این‌که خداوند! اما جرأت نکردم خودخواهی را تا آن‌جا آشکار کنم که به خاطر او جهان را نیافرینم. شما می‌بینید، انسان باید از خودگذشتگی بکند به هر صورتی و در هر کجا که باشد. با این‌حال اتاق دانشجویی کوچکی گرفته‌ام که روبروی میدان کاری‌نانو قرار دارد (با عنوان ویکتور امانوئل در آن‌جا به دنیا آمدم) – در این‌جا می‌توانم از پشت میز اتاقم موسیقی فوق‌العاده‌ای را که در طبقه پایین خانه‌ام می‌زنند را بشنوم…

 

آقای عزیز: به زودی جوابی به داستان کوتاهتان – داستانی که مانند توپ صدا کرده‌است – دریافت خواهید کرد. دستور دادم تا شورای شاهزادگان در رم تشکیل شود. زیرا می‌خواهم امپراتور جوان را تیرباران کنم. خداحافظ! زیرا دوباره همدیگر را خواهیم دید… اما به شرط این‌که از هم جدا شویم…

با این‌که می‌دانم اعتقاد زیادی به توانایی‌های من در تسویه‌حساب‌کردن ندارید، با این‌حال امیدوارم بتوانم ثابت کنم که من کسی هستم که قرض‌هایم را پس می‌دهم. مثل قرض‌هایی که به شما دارم… همین حال تمام ضدیهودان را تیرباران کردم…

 

در همین هفته سه‌بار رنج مسیح به روایت متای مقدس را شنیدم، وهر بار همان احساس تحسین‌برانگیز، وجودم را تسخیر کرد. هرکس مسیحیت را از یاد برده، با شنیدن این قطعه به فضای روحانی آن بازمی‌گردد.

 

شاهزاده خانم عزیز من آریانه: اگر بگویند که من انسانم این پیش‌داوری است. اما در میان انسان‌ها نیز زندگی کرده‌ام و با هرچه که انسان‌ها احساس می‌کنند آشنا هستم از چیزهای کوچک تا بزرگ. من در میان هندوها، بودا بوده‌ام و در یونان نیز دیونزیوس. اسکندر و قیصر و همچنین شاعر شکسپیر یعنی لرد بیکن همگی تجسمات من هستند. در نهایت ولتر و ناپلئون هم بودم و شاید هم ریچارد واگنر…

 

عالی‌ترین معرفت غزلسرایی را در هاینریش هاینه یافتم. چه بیهوده در قلمرو هزاره‌های تاریخ ره سپردم، مگر چنین ترنم شورانگیز شیفتگی را بیابم. او به شیطنتی خداگونه آراسته بود که بدون آن مرا توان اندیشیدن به کمال نیست. وه، که چه زبان‌چیره بود! خواهد رسید آن‌هنگام که بگویند هاینه و من، نخستین بندبازان ورزیده زبان آلمانی بوده‌اند.

 

آن زمان رسد که تقاص این که دو هزار سال تمام مسیحی بوده‌ایم، پس دهیم: آن وزنهٔ سنگین را از دست بدهیم که بدان زنده می‌ماندیم – زمانی است دراز که نمی‌دانیم چه کنیم، نه راهی به پس، نه راهی به پیش، نه به درون، نه به بیرون. ناگهان در ارزشیابی دیگری که عکس ارزش‌های پیشین است، با همان نیرو که این‌گونه ارزش مبالغه‌آمیز آدمی را در ما به وجود آورده‌است، فرو افتیم.

 

شاید من بهتر از هر کس بدانم که چرا تنها انسان می‌خندد: او تنها، چنان ژرف رنج می‌برد که از اختراع خنده ناگزیر بوده‌است. بدبخت‌ترین و غمناک‌ترین، چنان‌که چنین می‌باید، شادترین جانور است.

 

از چیزی که شما را بر حذر می‌دارم: اینکه مبادا غرایز انحطاط و فروریزی را با انسانیت اشتباه کنید. مبادا وسایلی را که از هم‌پاشیدگی می‌آورد و ضرورتاً به سوی انحطاط و فروریزی می‌برد با فرهنگ، عوضی بگیرید. مبادا هرزگی و بیکارگی یعنی اصل بگذار بشود و بگذار باشد را با اراده معطوف به قدرت عوضی بگیرید (این اصلی است متناقض با آن).

 

این داراها همه مانند یک تن واحد بر یک عقیدهٔ واحدند که گوید: انسان باید چیزی داشته باشد، تا چیزی باشد. لیکن به شما بگویم که همین خود، کهن‌ترین و مهمترین همهٔ غرایز است: من میل داشتم بر آن بیفزایم: آدم باید بیش از آن بخواهد که دارد، تا اینکه بیش از آن بشود که هست. چنین است، درسی که زندگی به زندگان می‌آموزد: چنین است ناموس جریان تکامل. داشتن و میل به بیش داشتن، با یک واژه، رشد و نمو زندگی خود این است.

 

من هنوز موجبی برای نومیدی نیافته‌ام. هر کس که اراده‌ای نیرومند نگاه داشته و خود را بدان پرورش داده‌است و در عین حال نظری وسیع دارد، او بیش از همیشه شانس خواهد داشت.

 

درد و بیماری من ارثی نیست[…] این عفونت تاریخ است. اما (این عفونت) دوطرفه است.

 

آیا پس از مرگ خداوند، دوران پایان مرد برتر است؟ […] یا پایان خود انسان[…] نوع بشر چون راه نابودی خود را انتخاب کرده‌است، تنها برای او یک اراده وکالتی باقی‌مانده‌است.

 

هرچند که زمین بدور خورشید می‌گردد، اما بیشتر بدور خود می‌گردد. تصوری که ما از علم نجوم داریم، چنانچه بخواهیم فقط در این مورد صحبت کنیم[…] فانتزی غریبی است! همچنین وقتی که روی اسبم ادرار می‌کنم، باز هم دلش می‌خواهد.

وقتی برای حل‌کردن یک مسئله دو راه موجود باشد، من همیشه به راه سوم متوسل می‌شوم.

 

لانگ‌بن می‌خواست روح مرا نجات دهد. این منافق می‌خواست دل یک خانم را بدست آورد و گمان می‌کرد که دارد فاحشه‌ای را مسیحی می‌کند. مگر می‌توان انتظاری غیر از این از فضیلت مسیحیت داشت؟

 

چه در بستر، چه در پشت میز بمیرم، فرقی نمی‌کند. […] آفتاب لب بام[…] مهم اینست که با نظم بمیرم.

 

خداوند مرده‌است به خاطر حماقت مخلوقاتش. این حماقت عبارت بوده‌است از این‌که انسان خداوند را با تصویر خود آفریده‌است. فقط من می‌توانم این اشتباه دوگانه را تصحیح کنم. زیر هم دوگانه و هم دید هندسی خود را تکثیر داده‌ام.

 

خود را سر زنده نگاه داشتن در گیر_و_دارِ یک کار دلگیر و بی‌اندازه پر مسوولیت، کم هنری نیست: و البته چه چیزی ضروری تر از سرزندگی؟

 

با زخم زدن جان‌ها می‌بالند، مردانگی‌ها می‌شکفند.

 

. . . این نوشتار کوچک اعلام جنگی ست بزرگ: و در بابِ به صدا در آمدنِ بت‌ها، آنچه این بار به صدا در می‌آید نه بت‌هایِ زمانه که بت‌های جاودانه‌اند . . . و اینجا چنان پتک را با ایشان آشنا می‌کنم که گویی مضراب را _ با بت‌هایی که که کهن تر و ایمان آورده تر و آماسیده تر از آنها بتی نیست … همچنین پوک‌تر … و هیچ‌یک از اینها سبب نمی‌شود که بیش از همه به آن‌ها ایمان نیاورند. هیچ‌کس آن‌ها را بت نمی‌داند، به ویژه والاترین‌ها شان را … .

 

دلاورترین کسان هم کمتر دلِ آن چیزی را دارد که به راستی می‌داند … .

 

بسیارند آن چیزها که سرانجام خوش می‌دارم، هیچگاه نشناسمشان. فرزانگی حتی برای شناخت نیز مرزی می‌انگارد.

 

انسان تنها خوارداشتی برای خداست؛ شاید هم عکس این قضیه راست باشد.

 

آنچه مرا نکُشد، نیرومندترم می‌سازد؛ این را در مدرسهٔ جَنگِ زندگی آموخته‌ام.

 

مرد بود که زن را آفرید _ اما از چه؟ از یک دندهٔ خدایش _ از آرمان اش.

 

مردم، زنان را ژرف می‌انگارند. چرا؟ بهرِ آن که هرگز در آنان ژرفایی نمی‌یابند. آنان حتی سطحی نیز نیستند.

 

کِرمَکی که زیر گام‌هامان پایمال می‌شود، به خود می‌پیچد. این عین فرزانگی است؛ اما او دیگربار توانی بازمی‌جوید که خویشتن را دوباره پامال ببیند. در زبان اخلاقیون، به این کار فروتنی گویند.

 

جز نشسته نمی‌توانیم اندیشه کنیم یا بنویسیم (گوستاو فلوبر). اِی نیست‌گرای؛ اینک چه نیک به چنگ‌ات آورده‌ام. با گران‌جانی در جایی نشستن، گناهی در حقِ خِرَد است. تنها چنان اندیشه‌هایی می‌ارزند که به هنگام گام زدن به سراغمان آمده باشند.

 

پیشاپیش میدوی؟ __کار ات شبانی ست یا چیزی جز همگانی؟ مورد سوم اینکه، شاید از گریزندگان ای؟ … نخستین پرسش وجدان.

 

چیزی اصیل ای؟ یا یک بازیگر و بس؟ نمایشگرِ چیزی هستی؟ یا اصلِ آنچه به نمایش گذاشته می‌شود؟ __ یا سر انجام جز بازیگر تقلید گر نیستی؟ … دومین پرسش وجدان.

 

نومید سخن می‌گوید: مردانِ بزرگ را می‌جستم؛ اما نمی‌یابم؛ جز آنان را که برای نمونهٔ برترِ خویش به تقلید ایستاده‌اند.

 

اهلِ تماشایی؟ یا دست به یاری دراز کردن؟ یا چشم گرداندن و بر کنار ه رفتن؟ … سومین پرسش وجدان.

 

اهلِ همراهی هستی؟ یا پیشاپیش رفتن؟ یا راه خود را رفتن؟ … باید بدانی که چه می‌خواهی. چهارمین پرسش وجدان.

 

… با این سخن که خدای، به رازِ دل‌ها داناست، به نزدیکترینِ خواستنی‌ها، چنان‌که به بلندترین آرزوهای زندگی، نه می‌گوید و خدای، را با زندگی دشمن می‌کند… آن قدیسِ خرسند و خشنود به خدای، نمونه‌ترین اختهٔ عالم است… کار و بارِ زندگی در آن‌جا برچیده می‌شود که کشورِ خدای، آغاز می‌شود.

 

… به راستی، تاکنون، تصویرِ خدا، بنیادی‌ترین اعتراض، ضدّ هستی بوده‌است… خدای را انکار می‌کنیم، ما مسئولیت را از خدا نفی می‌کنیم، ما تنها با همین، چه بسا بتوانیم جهان را آزاد کنیم.

 

پُر پیداست که من از فیلسوف چه می‌خوام: آنکه خویشتن را تا فراسوی نیک و بد برد؛ بالاتر از پندارِ آموزهٔ اخلاقی.

 

اصلاً طیّ تاریخ، همواره می‌کوشیدند تا مگر مردم را به اصلاح آرند، آنان را بهتر کنند: پیش از هر چیز همین را اخلاق نام گذارده بوند. اما… آن را دست‌آموز کردنِ حیوان‌وارِ انسان و گونه‌ای رام کردنِ مردم را نکو کردنِ آنان نامیده‌اند: تنها همین واژگان به عاریت گرفته از دانشِ پروشِ حیوانات، بیانگر راستی هاست. حقایقی که بزرگ‌مدّعیانِ نمایندگیِ عرصهٔ اصلاحگریِ انسان از آن چیزی نمی‌دانند، یعنی همان کشیش که البته هرگز نمی‌خواهند هم چیزی از آن بدانند…

 

در هماوردی با حیوانِ زبان بسته، برای سست کردنِ هرچه بیشترش، از افزاری دیگر جز بیماری نمی‌توان بهره برد. کلیسا این را به درستی فهم کرد. کلیسا انسان را به تباهی کشاند. بند از بند او گسست؛ اما باز ادعا کرد که او را به صلاح آورده‌است…

 

هر افزاری که در گذشته، انسانیت را اخلاقی می‌کرده‌است، تا کنون همه برای غایتی غیراخلاقی بوده‌اند.

 

امروزه رسم چنان است که مردم، باورهای پیشین خود را از کف می‌دهند؛ اما دستِ کم با وانهادن باور مرسوم، در بسی موارد، باوری دوّم را می‌پذیرند.

 

هیچ چیز قراردادی‌تر یا به بیانی دیگر محدودتر، از احساسی نیست که ما از زیبایی داریم… زیبایی -در خود- تنها یک واژه است، حتی گونه‌ای انگاره نیز نیست، در گسترهٔ زیبایی، آدمی خویشتن را سنجهٔ کمال حس می‌کند، آن‌گاه در بهترین هنگام، آن را می‌پرستد… آری تنها همو ایثارگر زیبایی به دنیا است… داوری دربارهٔ زیبایی، خودخواهیِ نوعِ انسانی است… آنگاه خُردک بدگمانی می‌تواند این پرسش را در گوش یک شکّاک فروکند که آیا گیتی تنها بهرِ آنکه آدمی آن را زیبا می‌بیند، به راستی آراسته‌است؟ همین انسان آن را بسی انسانی جلوه داده‌است. همین و بس. اما هیچ چیز، هرگز هیچ چیز، اشارتگر به این راستی در دست نیست که آدمی الگویِ زیبایی باشد. کسی چه می‌داند که در چشمانیِ یک داورِ والاتر، چه تأثیری سلیقه می‌گذارد؟ چه بسا که گستاخانه در نظر آید؟ حتی شاید سرگرم‌کننده، شاید هم قرین اندک، خودرایی؟

 

زیبایی‌شناسی، سراسر، بر این ابلهی استوار است، این نخستین راستیِ اوست، از همین آغاز می‌باید دوّمین راستی را نیز بر آن فزود: هیچ چیز زشت نیست. مگر آنکه انسان آن را خوار داشته باشد.

 

ارزش یک چیز، گاه در بهره‌ای نیست که از به دست آوردنش برمی‌آید، بلکه ارزشِ آن در گروِ بهایی است که برای به دست آوردنش پرداخت می‌شود، یعنی به اندازهٔ هزینه‌ای که کرده‌ایم.

 

انسان کلبهٔ کوچک خوشبختی خویش را در کنار توده‌ای از برف و دهانهٔ آتشفشانِ دنیا بنا کرده‌است.

 

تماشاچیان در تشخیص بین آن‌که از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرد، و آن‌که در اعماق جستجو می‌کند، دچار اشتباه می‌شوند.

 

خوب نوشتن یعنی خوب فکرکردن، آنچه را قابل گزارش است کشف کنیم و به درستی برای دیگران بشکافیم؛ برای همسایگان، قابل ترجمه و برای خارجیانی که زبان مارا می‌آموزند قابل درک باشد؛ به جایی برسیم که خوبی‌ها را تقسیم کنیم و همه‌چیز را برای مشتاقان آزادی، آزاد گذاریم.

 

ناراحتی وجدان، ابلهانه‌است، همچون سگ که دندان به سنگ ساید.

 

نیش زنبور نه از ره کین، بلکه از روی نیاز است؛ مانند منتقدین که نه درد، بلکه خون ما را می‌طلبند.

برای من، قاعده جالب تر از استثناست، هرکس که این‌گونه حس کند، به شناختی بس ژرف دست یافته و از متقدمین است.

 

یک آلمانی، دارای قابلیت انجام کاری سترگ است، اما بعید به نظر می‌رسد که به انجام آن همت گمارد؛ او در هر فرصتی پیرو روح خوش‌گذران است.

 

آفریدن: این است نجات بزرگ از رنج و مایهٔ آسایش زندگی. امّا رنج و دگرگونی بسیار باید تا آفریننده‌ای در میان آید.

 

آنکه همیشه شاگرد می‌ماند آموزگار خود را پاداشی به سزا نمی‌دهد. چرا تاج گل‌های مرا از سر نیفکندید؟

 

آه‌ای برادران، این خدایی که من آفریده‌ام، چون همه خدایان، ساختهٔ انسان بود و جنون انسان.

 

امروز زیبایی‌ام بر شما خنده زد، بر شما اهل فضیلت و صدایش این‌سان به من رسید: آنان مزد نیز می‌طلبند!

 

اما همان به که می‌گفتند: مرد دانا در میان آدمیان چنان می‌گردد که در میان جانوران.

 

انسان از آغاز وجود، خود را بسی کم شاد کرده‌است. برادران، گناه نخستین همین است و همین! هرچه بیشتر خود را شاد کنیم، آزردن دیگران و در اندیشهٔ آزار بودن را بیشتر از یاد می‌بریم.

 

انسان رشته‌ای است که بین حیوان و انسان والاتر گره خورده‌است. طنابی برفراز اسفل‌السافلین.

 

او، آن عیسای عبرانی، از آنجاکه جز گریه و زاری و افسرده‌جانی عبرانیان و نیز نفرتِ نیکان و عادلان چیزی نمی‌شناخت، شوق مرگ بر او چیره شد. ای کاش در بیابان می‌زیست، دور از نیکان و عادلان! آنگاه‌ای بسا زندگی‌کردن می‌آموخت و به زمین عشق ورزیدن، و بنابراین خندیدن! باور کنید، برادران! او چه زود مُرد! اگر چندان می‌زیست که من زیسته‌ام، خود آموزه‌هایش را رد می‌کرد؛ و چندان نجیب بود که رد کند!

 

ای دوست به شرفم سوگند نه شیطانی است و نه دوزخی، روانت از تن‌ات نیز زودتر خواهد مرد پس دیگر از هیچ‌چیز نترس!

 

این اندرز من است: هرکه می‌خواهد پرواز را بیاموزد، باید ابتدا ایستادن و رفتن و دویدن و بالارفتن و رقصیدن را بیاموزد، پرواز را نمی‌توان پرید.

 

با آدمیان زیستن دشوار است، زیرا خاموش ماندن بسی دشوارتر است.

 

باری، بدترین چیز خُرداندیشی است. به راستی، شرارت به که خُرداندیشی!

 

باور کنید، برادران، این تن بود که از تن نومید گشت، که انگشتان جان فریب‌خوردهٔ خویش را بر دیوارهای نهایی سایید. باور کنید، برادران! این تن بود که از آدم نومید گشت، که شنید به تن هستی با وی سخن می‌گوید؛ و آن گاه خواست که با سر، و نه تنها با سر، از میان دیوارهای نهایی بگذرد و خود را به آن جهان برساند. لیک آن جهان سخت از انسان نهان است، آن جهانِ نامردانهٔ از مردمی که یک هیچ آسمانی‌ست. باری، بطن هستی با انسان جز به صورت انسان سخن نمی‌گوید.

 

برادران، شما را سوگند می‌دهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می‌گویند. اینان زهر پالای‌اند، که خود دانند یا ندانند. اینان خوار شمارندگان زندگی‌اند و خود زهرنوشیده و رو به زوال، که زمین از ایشان به ستوه‌است. پس بهل تا سر خویش گیرند.

 

بهتر که چیزی ندانیم تا اینکه از همه چیز فقط نیمی را بدانیم! بهتر که به ذوق خویش دیوانه، تا به سلیقه دیگران عاقل باشیم.

 

به راستی انسان رودی‌ست آلوده. دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت. هان! به شما ابرانسان را می‌آموزانم: اوست این دریا. در اوست که خواری بزرگتان فرو تواند نشست.

 

به راستی، چه زود مُرد آن عبرانی که واعظان دیرِ مرگ بدو می‌بالند؛ و همین مرگ زودرس بلای مرگ بسیاری شد.

 

تا به یک بیمار یا یک سالخورده یا یک جسد برمی‌خورند در دم می‌گویند: زندگی باطل است! اما اینان تنها خود باطل‌اند، خود و چشمانشان که جز یک نما از هستی را نمی‌بینند. فرورفته در عمق افسردگی و آرزومند یک حادثهٔ کوچک مرگ‌آور: این‌گونه چشم‌براه‌اند و دندان برهم می‌سایند.

 

تنها از آن زمان که او (خداوند) در گور جای گرفته‌است شما بار دیگر رستاخیز کرده‌اید، تنها اکنون است که نیمروز بزرگ فرامی‌رسد، تنها اکنون است که انسان والاتر، خداوندِ زمین می‌شود!… هان، برپا! انسان‌های والاتر، تنها اکنون است که کوه آینده بشر درد زایمان می‌کشد. خداوند مرده‌است: اکنون ما می‌خواهیم که ابرانسان بزیَد.

 

چیزی را آسان نپذیرید! با پذیرفتن‌تان بر بخشنده منت گذارید! چنین است اندرز من به آنانی که چیزی برای بخشیدن ندارند.

 

خدا اندیشه‌ای‌ست که هر راست را کژ می‌کند و هر ایستاده را دچار دوار. چه؟ زمان در گذر است و هر گذرا دروغ؟ چنین اندیشه‌ایی مایهٔ دوار و چرخش اندام آدمی‌ست و آشوب اندرون. براستی، من چنین پنداری را بیماری دوار می‌نامم.

 

خدا پنداری ست. امّا نخواهم پندارتان از آنچه اندیشیدنی است فراتر رود. به خدایی توانید اندیشید؟ پس معنای خواست حقیقت نزد شما این باد که همه‌چیز چنان گردد که برای انسان اندیشیدنی باشد، برای انسان دیدنی، برای انسان بساویدنی! تا نهایت حواس خویش بیندیشید و بس! و آنچه جهان نامیده‌اید نخست می‌باید به دست شما آفریده شود. او خود می‌باید عقل شما شود، گمان شما، ارادهٔ شما، عشق شما، و به راستی، مایهٔ شادکامی شما، شما دانایان!

 

خدا پنداری ست. امّا نخواهم پندارتان از ارادهٔ آفرینندهٔ شما فراتر رود. خدایی توانید آفرید؟ پس، از خدایان هیچ مگویید! امّا ابرانسان را چه نیک توانید آفرید!

 

خدایان همگان مرده‌اند: اکنون می‌خواهیم که ابرانسان بزید! این باد آخرین خواست ما روزی در نیم‌روز بزرگ.

 

خستگی بود که خدایان و آخرت‌ها را همه آفرید: خستگی‌ای که می‌خواهد با یک جهش، با جهش مرگ، به نهایت رسد، خستگی‌ای مسکین و نادان، که دیگر خواستن نمی‌خواهد.

 

خواستن آزادی‌بخش است! این است آموزهٔ درست دربارهٔ خواست و آزادی: زرتشت شما را چنین می‌آموزاند: دیگر – نخواستن، دیگر – ارزش – نهادن، دیگر – نیافریدن:های، این خستگی بزرگ همیشه از من دور باد.

 

دوستان من! دوستتان را طعنه‌ایی زده‌اند: زرتشت را بنگرید که در میان ما چنان می‌گردد که گویی در میان جانوران می‌گردد!

 

دوست می‌دارم آنرا که روانش خویشتن بربادده است و نه اهل سپاس‌خواستن است و نه اهل سپاس‌گزاردن، زیرا که همواره بخشنده است و به دور از پاییدن خویشتن.

 

دوست می‌دارم آنکه را فضایل بسیار نمی‌خواهد. زیرا که یک فضیلت به‌است از دو فضیلت، زیرا که یک فضیلت چنبری‌ست استوارتر برای درآویختن سرنوشت.

 

رنج و ناتوانی بود که آخرت‌ها را همه آفرید و آن جنون کوتاه شادکامی را که [مزهٔ آن را] تنها رنجورترینان می‌چشند.

 

روزگاری چون به دریاهای دور فرا می‌نگریستند، می‌گفتند: خدا. امّا اکنون شما را آموزانده‌ام که بگویید: ابرانسان.

 

روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. امّا خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمرند. اکنون کفران زمین سهمگین‌ترین کفران است و اندرونهٔ آن ناشناختنی را بیش از معنای زمین پاس داشتن. روزگاری، روان به خواری در تن می‌نگریست و در آن روزگار این خوارداشتن والاترین کار بود. روان، تن را رنجور و تکیده و گرسنگی‌کشیده می‌خواست و این‌سان در اندیشه گریز از تن و زمین بود. وه که این روان خود هنوز چه رنجور و تکیده و گرسنگی‌کشیده بود! و شهوت این روان بی‌رحمی با خویش بود.

 

زیبایی ابرانسان سایه‌سان سوی من آمده‌است. هان، ای برادران، اکنون دیگر خدایان نزد من کیستند!

 

شما آنگاه که مرا یافتید هنوز خود را نجسته بودید. مؤمنان همه چنین‌اند از این رو ایمان چنین کم بهاست. اکنون شما را می‌فرمایم که مرا گم کنید و خود را بیابید؛ و تنها آنگاه که همگان مرا انکار کردید، نزد شما باز خواهم گشت.

 

شما مزد نیز می‌طلبید، شما اهل فضیلت؟ شما پاداشی در برابر فضیلت، آسمان را در برابر زمین، و جاودانگی را در برابر امروزتان می‌طلبید؟ و اکنون خشمگین‌اید از من که می‌آموزانم نه پاداش دهنده‌ایی در کار است و نه مزد دهنده‌ایی و به راستی، این را نیز نمی‌آموزانم که فضیلت خود پاداش خویش است.

 

گام‌ها می‌گویند که مرد آیا در راه خویش گام می‌زند یا نه: پس راه‌رفتن را بنگرید آن‌که به هدف خویش نزدیک می‌شود رقصان است.

 

مرا پاس می‌دارید، امّا چه خواهد شد اگر روزی [تندیس] این پاس‌داشت فرو افتد؟ بپایید که این تندیس [افتادن]، شما را خرد نکند!

 

من نمی‌خواهم برای انسان‌های امروزی نور باشم، نمی‌خواهم مرا به این اسم بخوانند. من می‌خواهم برای آن‌ها بدرخشم، می‌خواهم با برق معرفت خویش چشمشان را کور سازم.

 

مؤمنان همهٔ دین‌ها را بنگرید! از چه‌کس از همه بیش بیزارند؟ از آن کس که لوح ارزش‌هاشان را در هم شکنند، از شکننده، از قانون‌شکن: لیک او همانا آفریننده است! آفریننده جویای یاران است، نه نعش‌ها و گله‌ها و مؤمنان. آفریننده جویای آفرینندگان قرین خویش است، جویای آنانی که ارزش‌های نو را بر لوح‌های نو می‌نگارند.

 

می‌خواهم روزنهٔ دلم را تمام به روی شما دوستان بگشایم: اگر خدایان می‌بودند چگونه تاب می‌توانستم آورد که خدا نباشم؟ پس، خدایان نیستند! این نتیجه را همانا من گرفتم. اما اکنون او مرا گرفته‌است! خدا پنداریست. اما چه‌کس تواند تمامی عذاب این پندار را بیاشامد و نمیرد؟ چرا باید از آفریننده ایمانش را[به آفرینندگی] ستاند و از شاهین، پرواز به اوج‌های شاهینی را؟

 

هستند آنانی که روان مسلول دارند. اینان به دنیا نیامده رو به مرگ‌اند و شیفتهٔ آموزه‌های خستگی و گوشه‌گیری. آرزوی مرگ دارند و بر ماست که آرزوشان را روا شمریم! زنهار از بیدار کردن این مردگان و شکستن این تابوت‌های زنده!

 

از جهانگردی که سرزمین‌ها و اقوام بسیار و قاره‌های مختلف روی زمین را دیده بود، پرسیدند: چه خصلت مشترکی بین تمام انسان‌ها در همه نقاط کشف کرده‌ای؟ بی درنگ پاسخ داد: میل به تنبلی! در نظر بسیاری، او باید می‌گفت: آدمیان همگی ترسو و بزدل‌اند و خود را پشت آداب و رسوم و عقاید پنهان می‌کنند.

 

اگر می‌خواهید گذشته را تفسیر کنید، باید از کامل‌ترین کاربست نیرو و توان عصر کنونی استفاده کنید. تنها با چنین کمال و قدرتی می‌توانید از عهده این مهم برآیید.

 

برای کرم‌ها، پیکری مرده و پوسیده، البته جذاب و زیبا است؛ اما برای هر موجود زنده، کرم موجود موحشی بیش نیست. رؤیای کرم از بهشت، لاشه‌ای چاق و چله و گندیده‌است، و رؤیای فیلسوفان استاد در دانشگاه، چنگ انداختن به دل و روده شوپنهاور است.

 

به هرحال آنان که در جشنواره بایروت حاضر می‌شوند به عنوان مردمان نابهنگام و خروس بی‌محل قلمداد خواهند شد. –جایگاهشان در این عصر نیست – متعلق به دنیایی دیگرند و درجایی دیگر باید تعاریف و منظورشان معنی گردد و درک شود.

 

تاریخ تحول فرهنگ از زمان یونانیان تا به امروز – مشروط برآن‌که فاصله واقعی منظورشده در نظر گرفته شود و وقفه‌ها، پس رفت‌ها، تردیدها و تعلل‌ها نادیده انگاشته شود – به حد کافی کوتاه است.

 

عیسی به‌عنوان روشن‌بینی غیب‌گوی معرفی می‌شود که اگر در روزگار ما متولد می‌شد جایش گوشه دارالمجانیین و تیمارستان بود.

می‌بینیم که جنگ کنونی هنوز به پایان نرسیده به خوراک مطبوعات به صورت گزارش‌های چاپی در صدهاهزار ورق روزنامه و اخبار تبدیل شده‌است و هم‌چون تنقل و چاشنیِ تازه‌ای به دست دوستداران مشتاق تاریخ افتاده‌است تا مایه تفریح و تفنن ایشان شود.

 

من براین باورم که اگر عصری بیش از حد از تاریخ انباشته شود، این خود از پنج جهت برای زندگی زیان‌بار و خطرناک است. بدین معنی که افراط در توجه به‌تاریخ، میان دنیای درون و برون تقابل و تضادی ایجاد می‌کند که نتیجه‌اش تضعیف شخصیت است.

 

واگنر زندگی کنونی و گذشته را در پرتو قوی بینشی برای نگریستن به گستره پرت غیرمعمول، ارجاع می‌داد. از این روست که وی یک آسان‌ساز در دنیا ست.

 

هنر با حروف و کلمات سر و کار ندارد بلکه به مجریانی نیاز دارد که آن را به دیگران القا کنند.

 

هنرمند برخلاف فیلسوف، به روح انسان‌ها به مثابه حلقهٔ اتصال میان حال و آینده و به سازمان‌های بشری به مثابه تضمین کنندگان این آینده و به منزله پل‌هایی بین زمان حال و آینده نیاز دارد.

 

انسان مدرن از خودش چیزی ندارد و تنها با استفاده و اقتباس از عادات، هنرها، جهان‌بینی‌ها، دین‌ها و اکتشافات اعصار گذشته، خود را به‌دانش‌نامه‌ای متحرک بدل کرده‌است.

انسان مدرن به تماشاچی بی‌هدفی مبدل شده‌است که آنچه در جهان می‌گذرد- حتی جنگ‌ها و انقلاب‌های بزرگ- نمی‌توانند زمان درازی بر او تأثیر بگذارند.

 

زنجیر از پای جوانی برگیرید تا بنگرید چگونه با آن، زندگانی آزاد می‌شود؛ زیرا زندگی هنوز پژمرده نشده و از میان نرفته‌است.
مهم نیست آدمی چه اندازه از نظر زمانی و مکانی از بعد خود فراتر رود، به‌هرکجا برود بازهم این حلقه پیوند با گذشته را باخود به‌همراه خواهد برد.
به‌تازگی گفته می‌شود که گوته با هشتاد و دوسال عمر، زیادی زیست! یعنی در سال‌های پایانی عمرش، آفرینش هنری نداشت؛ ولی من حتی یکی دو سال از همان سال‌های زیادی گوته را با قرن‌ها طول عمر مردمان مدرن، با سرافرازی مبادله می‌کنم..

 

آدم فقط گوشش بدهکار سؤالاتی است که جوابش را می‌داند.

 

خدا مرد! خدا برای همیشه مرد! ما او را کشتیم. چه تسلایی، قاتل قاتلان؟

 

خداوند، آن‌کسی که مقدس‌ترین و نیرومندترین پدیده در چشم جهان بود، در زیر دشنه‌های ما آن‌قدر خون‌ریزی کرد تا جان سپرد. چه کسی این خون را از دامان ما خواهد سترد؟

 

زمین یخ‌زده برای کسی که خوب میرقصد، بهشت برین است.

 

مگر خداوند گم شده؟ دو دیگر پرسید: مگر چون کودکان راهش را گم کرده یا پنهان شده؟ مگر از ما می‌هراسد؟ یا به سفر رفته یا هجرت کرده‌است؟ و پس از فریادها می‌خندیدند. دیوانه در میان آن‌ها پرید و با نگاهی عمیق فریاد برآورد خدا کجا رفته‌است؟ به شما خواهم گفت. ما او را کشتیم (من و شما او را کشتیم) اما چه‌سان؟ چگونه یارای نوشیدن دریا را داشتیم و با کدامین ابر سراسر افق را می‌خواستیم زدود؟ و آنگاه که زمین را از آفتاب جدا کردیم، چه‌کردیم؟

 

مگر هیچ سخنی تا بحال ازهای و هوی گورکنانی که خداوند را دفن می‌کنند به گوشمان نرسیده‌است؟ خدایان نیز رو به تباهی و تلاشی می‌روند. خداوند مرده‌است و مرده خواهد ماند. ما خداوند را کشته‌ایم.

 

باور اساسی پیروان متافیزیک، باور به تضاد ارزش هاست. حتی به ذهن محتاط‌ترین آنان نیز نرسیده‌است که […] لحظه‌ای شک به دل راه دهند. هر چند روزگاری خویشتن را به این دلیل می‌ستودند که گفته بودند: به همه چیز باید شک کرد.

 

… اما کیست که به خواست خویش به این شایدها و تردیدهای خطرناک بیندیشد! برای این کار ناگزیر باید منتظر ورود گونه‌ای جدید از فیلسوفان بود که سلیقه و گرایشی متفاوت با گذشتگان دارند، یعنی همان فیلسوفان شایدهای خطرناک در درک هر امری. با نهایت جدیت می‌گویم: من ظهور این فیلسوفان جدید را می‌بینیم.

 

ناحقیقت را شرط زندگی دانستن، یعنی به شیوه‌ای خطرناک در برابر احساس‌های معمول در باب ارزش‌ها مقاومت کردن؛ و هر فلسفه‌ای که جسارت چنین کاری را داشته باشد، یکه و تنها به سوی فراسوی نیک و بد گام نهاده‌است.

 

آن دو رویی خشک و محجوبانهٔ کانت پیر که با آن ما را به کوره راه‌های دیالکتیکی می‌کشاند و در نهایت به آن امر طلق هدایت می‌کند یا صادقانه بگویم، گمراه می‌کند، نمایشی است که تبسم را بر لب ما نازپروردگان می‌نشاند، زیرا دقت در نیرنگ‌های ظریف این اخلاق گرایان و واعظان کهنسال اخلاق برای ما سرگرمی نیست.

 

با گذر زمان برایم مشخص شده که تا امروز هر فلسفهٔ بزرگی چه بوده‌است. یعنی جز همان اعترافات شخصی پدیدآورندهٔ آن و گونه‌ای خاطرات ناخواسته و ناآگاهانه چیزی نبوده‌است.

 

در هر فلسفه‌ای نقطه‌ای وجود دارد که باور فیلسوف پا بر صحنه می‌گذارد یا به زبان پر رمز و راز کهن چنین می‌گویند: با جلال و جبروت، خر از راه رسید.

 

فیلسوفان از روی عادت، چنان از اراده سخن می‌گویند که گویی مشهورترین امر عالم است. حتی شوپنهاور هم می‌کوشد به ما بفهماند که اراده به تنهایی برای ما امری آشنا، کاملاً آشناست و بی هیچ نیاز به مقدمه و مؤخره‌ای آن را می‌شناسیم. اما من همیشه می‌اندیشم که شوپنهاور در این زمینه نیز تنها همان کاری را کرده‌است که فیلسوفان از روی عادت می‌کنند؛ یعنی پیش داوری مردم را پذیرفته و در آن باب گزافه گویی کرده‌است. خواستن از دیدگاه من به خصوص پیچیده و امری است که به ظاهر یک واژه است و در همین تک واژه پیش داوری مردم نهفته و به دلیل کم دقتی فیلسوفان، پیوسته بر تمام امور چیرگی یافته‌است […] هر فیلسوفی می‌خواهد خواست خویش را از دیدگاه اخلاقی مطرح کند و اخلاق در واقع همان آموزهٔ روابط حاکمی است که پدیدهٔ زندگی با آن پدید می‌آید.

 

کل روان‌شناسی تاکنون وابسته به پیش داوری‌ها و هراس‌های اخلاقی مانده و هرگز بی پروا به ژرفاها نرفته‌است. روان‌شناسی را تا کنون هیچ‌کس به سان من، حتی در ذهن خویش، علمِ شکل شناسی و تکامل ارادهٔ معطوف به قدرت ندانسته و همین شیوهٔ تفکر من است که نشان می‌دهد در هر چه تا کنون نوشته شده‌است، تنها نشانه‌ای از آن امری دیده می‌شود که آن را مسکوت گذاشته‌اند.

 

آه، چه سادگی مقدسی! انسان در چه سادگی و فریب شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند! […] چه روشن و رها و سهل و ساده کرده‌ایم، هر آنچه را که گرداگرد ما را فرا گرفته‌است! چه نیک بلدیم که حواس خویش را گذرگاهی برای امور سطحی و اندیشهٔ خویش را شهوتی برای جهش‌ها و خطاها بدانیم! چگونه از همان سرمنزل کار دریافته‌ایم که ناآگاهی خویش را پاس بداریم، تا از خود زندگی لذت ببریم!

 

هر جا ملت می‌خورد و می‌آشامد و حتی آنجا که امری را گرامی می‌دارد، همیشه بوی گند می‌آید. پس اگر می‌خواهید هوای پاک تنفس کنید، به کلیسا نروید…

 

در طولانی‌ترین دورهٔ تاریخ بشری -که آن را دورهٔ پیش از تاریخ می‌نامیدند- ارزش یا بی‌ارزشی هر رفتاری را ناشی از پیامدهای آن رفتار می‌دانستند […] نیروی تأثیرگذار بر گذشته، کامیابی یا ناکامی بود که انسان بر آن اساس در ذهن خویش امری را نیک یا بد می‌پنداشت. بیایید بر این دوره عنوان پیش اخلاقی را بگذاریم […] در ده هزار سال اخیر انسان بر این کرهٔ گسترده خاکی گام به گام پیش رفته و به جایی رسیده‌است که نه پیامدها، بلکه سرمنشأ رفتارها را سنجهٔ ارزش آن‌ها می‌داند؛ یعنی رخداد بزرگ، ظرافت فراوان در نگرش و سنجش، تأثیر ناآگاهانهٔ تسلط ارزشهای اشرافی و باور به اصل و نسب، نشانه‌ای است از دوره‌ای که می‌توان با دقت آن را دوره‌ای اخلاقی نامید به این سان، در نهایت نخستین گام در راه شناخت خویشتن برداشته شده‌است. به جای پیامدها، سرمنشأ مطرح شده‌است و عجب چشم‌انداز واژگونه‌ای! […] قصد را سرمنشأ و زمینهٔ کامل هر رفتاری دانستن، پیش داوری است و با این پیش داوری تقریباً تا همین زمان معاصر نیز از دیدگاه اخلاقی امور را می ستایند، سرزنش و داوری و در این باره فلسفه بافی می‌کنند؛ ولی آیا امروزه از سر ضرورت به آنجا نرسیده‌ایم که بار دیگر در باب این واژگونی و تغییر ارزش‌ها به دلیل درک دگرباره و ژرف انسان از خویشتن نتیجه‌ای بگیریم، آیا در آستانهٔ عصری نیستیم که بهتر است آن را منفی و ضداخلاقی بنامیم، امروز که دست کم بین ما ضداخلاق گرایان این تردید پدید آمده‌است…

 

باور به یقین‌های بی واسطه همان ناشی گری اخلاقی است که ما فیلسوفان به آن افتخار می‌کنیم، ولی سرانجام ما نیز باید زمانی انسان‌های صرف اخلاقی نباشیم! صرف نظر از اخلاق، این باور حماقتی است که چندان برای ما افتخار آمیز نیست! ممکن است در زندگی مدنی، بدبینی همیشگی و شایع را نشانه شخصیت بد بدانند و به همین دلیل از جملهٔ نابخردی‌ها بشمارند، ولی اینجا در میان خود و فراسوی جهان مدنی و پاسخ‌های آری و نه، آن چیست که قرار است جلوی نابخردی ما را بگیرد.

 

فرض کنیم، موفق شویم تمام زندگی غریزی خود را شکل نهایی یک قالب بنیادین اراده بدانیم، یعنی همان ارادهٔ معطوف به قدرت که اصل من است. به فرض تمام کارکردهای ارگانیک را ناشی از همین ارادهٔ معطوف به قدرت بدانیم و راه حل این مشکل تولید مثل و تغذیه را بیابیم. با این کار به این حق خواهیم رسید که تمام نیروهای مؤثر را همان ارادهٔ معطوف به قدرت بدانیم. اگر جهان را از درون بنگریم و بر اساس ویژگی ادراکی، آن را تعیین و مشخص کنیم، همان ارادهٔ معطوف به قدرت خواهد بود و نه جز آن.

 

باید خویشتن را بیازماییم تا دریابیم مهیای استقلال و فرماندهی هستیم یا خیر […] باید بدانیم که بزرگ‌ترین آزمون استقلال، همان حفظ خویشتن است.

 

باید این سلیقهٔ بد را از خویش دور کرد که بخواهیم مشابه و مطابق با بسیاری از مردم باشیم. نیک اگر همسایه نیز آن را بر زبان آورد، دیگر نیک نیست. نیکیِ همگانی یعنی چه؟ این سخن با خودش در تضاد است؛ زیرا هر چه همگانی باشد، چندان ارزشی ندارد.

 

در نهایت جهان باید همان وضعی را داشته باشد که همیشه داشته‌است؛ یعنی امور سترگ برای بزرگان می‌ماند و پرتگاه برای ژرف اندیشان، ظرافت و هراس برای ظریف اندیشان و در نهایت تمام امور نادر برای نادران.

 

ایمان مسیحی از همان ابتدا قربانی کردن بود؛ یعنی قربانی کردن تمام آزادی‌ها، تمام افتخارها، تمام اعتماد به نفس و در عین حال به بردگی کشاندن، مسخره کردن و مثله کردن خویش.

 

این عهد جدید را که گونه‌ای از آلایش فراوان در سلیقه، از هر دیدگاهی است، با عهد عتیق به هم چسبانده‌اند و کتابی به نام کتاب مقدس، کتاب واقعی ساخته‌اند و این کار شاید بزرگ‌ترین گستاخی و گناهی علیه جان باشد که بر وجدان ادبی اروپا سنگینی می‌کند.

 

خدانشناسی امروز از چه روست؟ مردم مقام پدر را در خدا یکسره انکار کرده‌اند. همچنین قاضی و جزادهنده را، همین‌گونه اراده آزاد او را. می‌گویند او چیزی نمی‌شنود و اگر می‌شنید نیز نمی‌دانست چه باید بکند بدتر از این. گویا نمی‌تواند مقصودش را به روشنی بیان کند، نکند گیج باشد؟ این‌هاست علت‌هایی که من از خلال بسی گفت و گوها و گوش‌سپردن‌ها، برای سرنگون شدن خداشناسی در اروپا یافته‌ام.

 

خشونت دینی نردبانی بزرگ با پله‌های بسیار است؛ ولی سه پله مهمتر از همه است. زمانی برای خدا انسان را قربانی می‌کردند؛ شاید هم عزیزترین کسان خویش را. […] بعد در عصر اخلاق بشریت، فرد، قدرتمندترین غرایز خود، یعنی سرشتش را برای خدا قربانی می‌کرد. همین شادی فراوان را در چشمان خشن زاهدان و آن مخالفان شادمان طبیعت می‌توان دید. سرانجام دیگر چه مانده بود؟ نباید تمام امور تسلی بخش، مقدس، شفابخش، تمام امیدها، باور به نظمِ پنهان جهان، نیک‌بختی و عدالت در آینده را قربانی می‌کردند؟ نباید خودِ خدا را قربانی می‌کردند و به دلیل خشونت نسبت به خویش، سنگ، حماقت، سختی، سرنوشت و هیچ را می‌پرستیدند؟ یعنی خدا را قربانی هیچ کنند. درک این رازِ متناقضِ واپسین خشونت، برای آن گونه‌ای است که در آینده پدید خواهد آمد و ما نیز گوشه‌ای از آن را می‌شناسیم.

 

شاید روزگاری شورانگیزترین مفاهیم که برای آن بیشترین نبردها را کرده‌ایم و رنج‌ها برده‌ایم، مفاهیم خدا و گناه، جز همان بازیچه‌ای برای مردی کهن‌سال و درد کودکانه نباشد و شاید آن انسان کهن بار دیگر به بازیچه و رنجی دیگر نیاز دارد، درست به سانِ کودک و کودکی جاودانه!

 

رفتار آنان با خدا بس به دور از صداقت است؛ زیرا این خدا اجازه ندارد گناه کند.

 

عشق به یک نفر وحشیگری است؛ زیرا بهای این عشق زیان دیگران است؛ حتی عشق به خدا.

 

آن کس که به آرمان خویش دست یابد، از آن نیز فراتر خواهد رفت.

 

در زمان صلح، انسان جنگجو به جان خودش می‌افتد.

 

دلِ اسیر و جانِ آزاده. هر بار دل خویش را سخت به بند کشیم و اسیر کنیم، می‌توانیم به جان خویش، آزادی‌های فراوانی بدهیم. من این اصل را زمانی بر زبان راندم؛ ولی کسی حرف مرا باور نمی‌کند، مگر آنکه از پیش آن را بداند…

 

کیست که تاکنون خویشتن را برای نیک نامی خویش قربانی نکرده‌است؟

 

پختگی مرد، یعنی کشف دوبارهٔ همان جدیتی که در کودکی و به هنگام بازی داشته‌ایم.

 

شرم از کاری غیراخلاقی، پله‌ای از پلکانی است که در پایانِ آن، از اخلاق گرایی خود شرم می‌کنیم.

 

باید زندگی را به همان سان وداع گفت که اُدیسه با نوسیکا خداحافظی کرد؛ یعنی بیشتر دعاگو بود تا دلباخته.

 

کشف عشق متقابل ممکن است، عاشق را از معشوق دل‌آزرده کند. چه شد؟ آیا چنان فروتن است که حتی تو را دوست می‌دارد؟ یا به نهایت ابله؟ یا… یا … ؟

 

اکنون جهان به کام من است، ازین پس هر سرنوشتی را دوست دارم: که را هوس ان است که سرنوشت من باشد؟

 

نه محبت به انسان‌ها، بلکه ناتوانی آنان در محبت به انسان‌ها، مانع از آن می‌شود که امروزه مسیحیحان را بسوزانند.

 

اگر روزی تصمیم بگیریم، گوش را حتماً بر بهترین استدلال‌ها ببندیم، نشانه‌ای از شخصیتی قوی را در وجود خویش داریم؛ یعنی خواستِ گاه و بی گاه حماقت.

 

هیچ پدیدهٔ اخلاقی وجود ندارد؛ بلکه تعبیرهای اخلاقی از پدیده‌ها وجود دارد.

 

دوره‌های بزرگِ زندگیِ ما آن زمانی است که جسارت می‌یابیم و بدترین حالت‌ها را نیک‌ترین می‌نامیم.

 

شهوت، اغلب چنان روییدنِ گیاه را تسریع می‌کند که ریشه، ضعیف می‌ماند و به آسانی می‌توان آن را از زمین بیرون کشید.

 

این از ظرافت خداست که به هنگام نویسنده شدن، زبان یونانی را فراگرفت و آن را به خوبی هم نیاموخت.

 

حتی همبستری هم با ازدواج خراب می‌شود.

 

اگر ناگزیر شویم، نظر خویش را در باب کسی تغییر دهیم، به خاطر این زحمتی که او فراهم کرده‌است، انتقام سختی از او خواهیم گرفت.

 

دستیابی یک ملت به شش، هفت بزرگمرد، کاری خلاف طبیعت است و حتی نابودی آنان در مرحلهٔ بعدی نیز چنین است.

 

مرد و زن در باب یکدیگر اشتباه می‌کنند و در نتیجه به خویشتن احترام می‌گذارند و عشق می‌ورزند (یا درست‌تر آن است که بگوییم به آرمان خویش عشق می‌ورزند). از این رو مرد به دنبال زنی آرام است؛ ولی زن درست به سانِ گربه‌ای که خوب حفظِ ظاهرِ آرام را تمرین کرده‌است، بس ناآرام است.

 

ما را به خاطر فضیلت‌ها، بیشتر کیفر می‌دهند.

 

یکی در جستجوی قابله برای وضع حمل افکارش بود، دیگری به دنبال کسی برای کمک به قابله: این‌گونه صحبت گل می‌اندازد.

 

پایین‌تنه، دلیل آن است که انسان به سادگی، خویشتن را خدا نمی‌پندارد.

 

در باب مقایسهٔ کلیِ مرد و زن می‌توان گفت: زن اگر غریزهٔ ایفای نقش دوم را نداشت، هرگز در آرایشِ خویش به این سان، نبوع نمی‌یافت.

 

آن‌که با هیولاها می‌جنگد باید بپاید که خود در این بین یک هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم می‌دوزد.

 

آنچه را زمانی بد می‌دانیم، معمولاً پس ماندهٔ امری نابه هنگام است که زمانی آن را نیک می‌دانسته‌ایم، نیاکان آرمانی کهن.

 

آنچه از سرِ عشق انجام می‌شود، فراسوی نیک و بد است.

 

ایراد، خیانت، سوءظنی شادمانه، میل به تمسخر، همگی نشانی از سلامت است و هر امر بی قید و شرطی، نشانی از بیماری.

 

اشتباهِ یک‌نفر عجیب به نظر می‌رسد؛ ولی در گروه‌ها، احزاب، ملت‌ها و ازمنه جزو قواعد است.

 

باید نیک و بد را جبران کینم؛ ولی چرا در حق آن کس که در حق ما نیکی یا بدی روا کرده‌است؟

 

همسایه، همسایهٔ ما نیست؛ بلکه همسایهٔ همسایهٔ ما است. هر ملتی چنین می‌اندیشد.

 

عشق، خصلت‌های والا و پنهانِ عاشق را آشکار می‌کند؛ یعنی همان خصلت‌های نادر و استثنایی را و به این ترتیب، معشوق به آسانی در بابِ خصلت‌های معمول او مرتکب اشتباه می‌شود.

 

مسیح به جهودان خویش گفت: شریعت برای بردگان بود، پس خدا را در مقام پسرش دوست بدارید! اخلاق به ما پسرانِ خدا چه ربطی دارد؟

 

آدمی البته با دهانش دروغ می‌گوید، اما با حالت دک و پوزش حقیقت را بیان می‌کند.

 

مسیحیت، الهه عشق را مسموم کرد؛ گرچه از چنگال مرگ گریخت، اما تغییر ماهیت یافت و فسق و فجور نام گرفت.

 

تا زمانی که امری یا کسی را کم ارزش می‌پنداریم، نفرت نمی‌ورزیم؛ بلکه تازه زمانی چنین می‌کنیم که آن را همسان یا برتر می‌دانیم.

 

در نهایت عاشقِ هَوَسِ خویش هستیم و نه آنچه هوس کرده‌ایم.

 

پیامدِ رفتارهای ما گلوی ما را می‌گیرد و اعتنایی به آن ندارد که در این بین ما خود را اصلاح کرده‌ایم.

 

از چشم من افتاد. -چرا؟ من همسان او نیستم. -آیا انسانی تاکنون چنین پاسخی داده‌است؟

 

اخلاقیاتی وجود دارد که باید بنیانگذار خویش را نزد دیگران توجیه کند. دیگر اخلاقیات باید او را آرام سازند و حس رضایت را در وجودش برانگیزند. با اخلاقایاتی دیگر او می‌خواهد خویشتن را به صلیب کشد و خوار کند. با گونه‌ای دیگر می‌خواهد انتقام بگیرد، خویش را پنهان سازد و منظورش را به گونه‌ای دیگر بیان کند و خویشتن را در بلنداهای دوردست بنشاند. این اخلاق تنها در خدمت بنیانگذارش است تا امری را فراموش کند یا امری دیگر را در وجد خودش به فراموشی سپارد. […] خلاصه، اخلاقیاتِ گوناگون زبان اشارهٔ عواطف است.

 

هر اخلاقی که خلاف بی قیدی باشد، گونه‌ای ستم بر طبیعت و حتی خرد است؛ ولی این هنوز ایرادی بر آن نیست؛ بلکه باید اخلاقی دیگر و مخالف با هر گونه ستم و بی‌خردی پدید آید، تا بتوان آن را ضداخلاقی دانست. نکتهٔ مهم و بس ارزشمند در هر اخلاقی آن است که جباری طولانی است.

 

پدر و مادر ناخواسته فرزند خویش را شبیه خود می‌کنند و نام تربیت را بر آن می‌گذارند.

 

از زمانی که بشر بوده‌است، رمه‌های انسانی و پیوستهٔ جماعتِ پرشمارِ فرمانبران، در مقایسه با اندک فرماندهان نیز وجود داشته‌است. به خصوص با توجه به اینکه بهترین و طولانی‌ترین فرمانبری را انسان‌ها به انجام رسانده‌اند و در پرورش آن کوشیده‌اند، به راحتی می‌توان فرض کرد که اکنون تقریباً در نهاد هر انسانی نیاز به پیرویِ مادرزادی و به گونه‌ای وجدان ظاهری وجود دارد که فرمان می‌دهد. […] این نیاز می‌خواهد به نهایت برآورده و قالبِ ظاهری آن از درونمایه‌ای آکنده شود. این نیاز به دلیل شدت، ناشکیبایی و هیجان کمتر، دست به انتخاب می‌زند و بیشتر میلی خشن است که هر چه را فرماندهان (والدین، آموزگاران، قوانین، پیش داوری‌های اجتماعی و آرای عمومی) به گوشش می‌خوانند می‌پذیرد. محدودیتِ شگفت‌انگیزِ تکاملِ انسان، آن تردیدها، دودلی‌ها و بازگشت‌ها و چرخش‌ها به این دلیل است که غریزهٔ رمه‌ای و فرمانبری به بهترین وجه و فن فرماندهی به صورت ارثی منتقل می‌شود.

 

زمان سیاست‌های کوچک سپری شده: قرن آینده حامل زورآزمایی برسر تسخیر زمین است، جبر تاریخ میل به سوی سیاست‌های بزرگ دارد.

 

مردان تاکنون با زنان درست به سانِ پرندگانی رفتار کرده‌اند که از جایی بلند به پایین آمده و ره گم کرده‌اند؛ به سانِ موجودی ظریف، لطیف، وحشی، شگفت‌انگیز، شیرین، پر روح؛ ولی درست به سانِ همان پرنده‌ای که باید او را در قفس کرد تا نگریزد.

 

ضعف، فروپاشیدگی و ناتوانی بیمارگونه در اراده، پیوسته با هم همراه بوده‌است و قدرتمندترین و پرنفوذترین زنان جهان (و از آن جمله مادرِ ناپلئون)، قدرتِ خویش بر مردان را مرهونِ قدرتِ ارادهٔ خود هستند.

 

آنچه در زن سبب احترام و اغلب هراس می‌شود، طبیعتِ اوست که طبیعی تر از مرد است! آن انعطاف‌پذیری واقعی و شبیه به درندگانِ پرفریب، پنجه‌های ببرِ زیرِ دستکش‌ها، ناشی گری در خودپسندی، تربیت ناپذیری و احساسِ وحشیگریِ درونی و درک ناپذیری، گستردگی و بی‌انتهاییِ خواست‌ها و فضیلت‌ها و هر آنچه به رغم تمام هراس‌انگیزی، سبب احساس ترحم به حال این گربهٔ خطرناک و زیبا، یعنی زن می‌شود، آن است که از هر حیوان دیگری بیشتر رنج می‌برد، جراحت می‌بیند، نیازمند به محبت و محکوم به سرخوردگی است.

 

یهودیان بی تردید قدرتمندترین، نستوه‌ترین و پاک‌ترین نژادی اند که در اروپا زندگی می‌کند و می‌دانند در بهترین شرایط (حتی بهتر از شرایط مناسب) کار خویشتن را به پیش برند و این کار را به برکت فضایلی که بیشتر امروزه دوست دارند، نام ننگ را بر آن بگذارند و به خصوص به برکت ایمانی راسخ، یعنی بیهودگی شرم از ایده‌های مدرن به انجام می‌رسانند. آنان به هنگام تغییر، درست به سانِ فتوحاتِ کشورِ روسیه رفتار می‌کنند -یعنی حکومتی که فرصت دارد و متعلق به گذشته نیست-؛ به بیانی دیگر بنابر این اصل که هرچه آهسته‌تر بهتر! هر اندیشمندی که بارِ مسئولیتِ آیندهٔ اروپا بر وجدانِ او سنگینی کند، هر طرح و برنامه‌ای هم که در بابِ آینده داشته باشد، یهودیان و نیز روس‌ها را مطمئن‌ترین و محتمل‌ترین عوامل در بازی و نبردِ نیروها خواهد دانست.

 

دوری از صدمه، زورگویی، چپاول متقابل و همسویی خواست‌های خود با دیگران، ممکن است در مفهوم کلی بین افراد، بدل به رسمی نیکو شود؛ […] اما همین که این اصل را بخواهیم فراگیر و اصل بنیادین جامعه کنیم، بی درنگ کنه وجودِ آن، یعنی خواستِ نفیِ زندگی و اصلِ نابودی و تباهی مشخص خواهد شد. […] زندگی در اصل تصاحب، صدمه، چیرگی بر فردی بیگانه و ضعیف تر، ستم، سختی، اجبار به قالب‌هایی خاص، تصاحب و دست کم چپاول است. […] حتی آن جسم که در آن همان گونه که فرض کردیم، هر فرد با دیگری همسان رفتار می‌کند، باید خود، اگر کالبدی زنده و رو به مرگ نباشد، هر کاری را در مخالفت با کالبد دیگری انجام دهد که افراد درون آن از اِعمالِ آن بر یکدیگر خودداری می‌کنند. او تجسمِ زندهٔ خواستِ قدرت خواهد شد، رشد خواهد کرد، به گرداگرد خویش دست خواهد انداخت، دیگران را به سوی خود خواهد کشید، چیرگی خواهد یافت. البته نه به دلیل اخلاق یا ضداخلاق، بلکه چون زنده است و زندگی همان خواستِ قدرت است. […] می‌گویند خصلت چپاولگری در آن [جامعه] باید از بین برود. این گفته از دید من چنان است که گویی قولِ اختراعِ آن زندگی را می‌دهند که در آن هیچ کارکردِ اگارنیکی وجود ندارد. چپاول از ویژگی‌های جامعه‌ای تباه، ناقص و بدوی نیست، از ویژگی‌های جامعه‌ای زنده با کارکردهای ارگانیک و پیامدِ خواستِ قدرتی است که همان خواستِ زندگی است.

 

بزرگ‌ترین رخدادها و اندیشه‌ها را […] دیرتر از سایر امور درمی‌یابند؛ زیرا نسل‌هایی که در همان زمان زندگی می‌کنند، این رخدادها را نمی‌بینند و از کنار آن‌ها می‌گذرند و به زندگی خویش ادامه می‌دهند. […] نور دورترین ستارگان دیرتر از همه به انسان می‌رسد و تا زمانی که نرسیده‌است، انسان انکار می‌کند که در آن جا ستارگانی وجود دارد. هر جانی به چند قرن فرصت نیاز دارد تا او را بفهمند؟

 

انسان، حیوانی گوناگون، فریفته، مصنوعی و تیره و تار است که بر دیگر حیوانات، کمتر با قدرت، بلکه بیشتر با مکر و هوشمندی چیره می‌شود و از این رو، آن وجدانِ نیک را اختراع کرده‌است، تا روانش بتواند به راحتی از آن لذت برد. تمام اخلاق، فریب و جعلی طولانی و دلنشین است که به برکت آن، اصولاً روان می‌تواند کامیاب شود.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

− 8 = 2