یک هفته و چند چهره؛ هجمه ی توتالی، بازداشت بقایی و آتنای ایران

[ad_1]

پرشین فا – ایمان عبدلی:

 

آتنا یا (تو باور نکن هفته)

 

اتفاق تلخی که برای «آتنای» ایران افتاد را مرور نمی کنیم که زجر و ضجه است. به هر حال در ماجرای «آتنا» همه سوختیم و باقی ماجرا بماند تا هفته بعد که مفصل تر خواهیم نوشت.

 

بیژن زنگنه یا (هجمه هفته)

«در تاریخ معاصر ایران، درآمدهای نفتی وسیله عمده کنترل سیاسی و اجتماعی بوده است» – موانع توسعه سیاسی در ایران. حسین بشیریه

درمورد «توتال» حواشی زیادی ایجاد شده، عمده تحلیل ها و گفت وگوها در این رابطه بیشتر رنگ و بوی سیاسی دارد. عده ای این قرارداد را یک پیروزی دیپلماتیک قلمداد می کنند که می تواند اقتصاد را شکوفا کند. عده ای دیگر هم گمان می کنند این قرارداد تا حد ترکمنچای ننگین است و منافع ملی را به خطر می اندازد. در این یادداشت مروری کوتاه می کنیم برآن چه که هست و جنجال ایجاد کرده، بدون ورود به برداشت های جناحی از این قرارداد.

 

 یک هفته و چند چهره

بیع متقابل یا «IPC»؟ خیانت یا حماسه؟

تا پیش از این قراردادهای نفتی در ایران مطابق آن چه که بیع متقابل می نامند انجام می گرفت. شکل کلی این قراردادها بر این مبنا است که شرکت سرمایه گذار تمامی وجوه سرمایه گذاری نظیر: نصب تجهیزات، راه اندازی و انتقال تکنولوژی را به عهده می گیرد و پس از راه اندازی آن را به کشور میزبان واگذار می کند. سود سرمایه شرکت از طریق محصولات تولیدی انجام می گیرد. مدل محبوب کشورهایی که مالکیت بخش خصوصی و شرکت های خارجی را بر صنعت نفت جایز نمی دانند، همین «بیع متقابل» است. نفع چنین نوع قراردادی این است که شرکت سرمایه گذار پس از پایان پروژه هیچ حقی بر صنایع نفتی کشور میزبان ندارد. سودش را از فروش نفت و گاز می گیرد و خب کلیه مراحل هم تحت نظارت کشور میزبان انجام می گیرد.

از مزایایش گفتیم، عیبش هم این که بند مبهمی دارد که انتقال فن آوری و دانش می نامند، اما عملا و معمولا دانش انتقال پیدا نمی کند و بیشتر تخصص انتقال پیدا می کند. تخصص یعنی همان فنِ کار که خب کشورهای چون ایران با نیروهای زبده ای که در این زمینه دارند از آن بی نیاز هستند.

حالا این بار قرارداد «توتال» را بر مبنای بیع متقابل نبسته اند. این بار از «IPC» استفاده کرده اند. مساله اصلی در این شکل از قراردادها مربوط به آن بندی می شود که شرکت سرمایه گذار به صورت بلند مدت حضور خواهد داشت؛ نفعش این است که برای تحقق سود در بلند مدت برای نفع خودش هم که شده به فکر سلامت مخازن خواهد بود و فشار و آسیبی به میادین نفتی و گازی نخواهد زد. ضررش این است که برخی ها گمان می کنند این حضور بلند مدت می تواند موجب تسلط و استیلای خارجی ها شود و اصلا احتمال بدقولی تحت تاثیر تحولات سیاسی وجود دارد. برخی از منتقدین این حضور بلند مدت را حتی نوعی جنگ نرم هم قلمداد کرده اند. در مورد انتقال فناوری این مدل از قرارداد به مانند بیع متقابل مبهم است. به عبارتی دقیقا مراد از انتقال فناوری مشخص نیست.

پس چرا عده ای از ورود توتال خوشحال هستند؟ باید شرایط را با قبل ترها سنجید؛ قبل توتال چه می کردیم؟ «در سیستم قبلی با عاملیت طرف‏های داخلی حداکثر ظرفیت استخراجی کشور حدود ٢۴ درصد از چاه‏ها را شامل شده و مابقی آن غیرقابل استحصال می‏شد» ما در دوران تحریم با اتکا به داخلی ها علاوه بر از دست دادن منابع و طولانی مدت شدن پروژه ها تنها با «تهاتر» به سوددهی می رسیدیم. «تهاتر» با کشورهایی مثل چین و هند. این ها که بماند اصلا صرف حضور شرکت های معتبر مزایایی دارد. به هر حال آن ها وقتی جایی سرمایه گذاری می کنند، طبیعتا نسبت به امنیت آن منطقه هم حساس تر می شوند. این ها توجیهات حضور شرکت های معتبر خارجی مثل «توتال» است.

سهم، سرمایه و یا مغلطه‌ی مجازی؟

طرف قرارداد ایران، شرکت توتال که 50.1 سرمایه را تامین می کند و شرکت ملی چین است که 30 درصد سرمایه را تامین می کند. هر شرکت به تناسب سهمی که دارد موظف است سرمایه تامین کند. تسویه سرمایه سهامداران هم پس از شروع تولید از میدان و در طی ده سال انجام خواهد شد. پس عجالتا این بازی های که با سهم و سرمایه در فضای مجازی می شود کمی رندانه به نظر می رسد. همان طور که پیوند سه جریان بی ربط نشست منافقین و قرارداد «توتال» و البته ذهنیت منفی از رشوه‌ی یک دهه پیش توتال در ایران، جوری از زمینه سازی برای تحریک را نشان می دهد. به هرحال خوب یا بد «توتال» را گذر زمان بهتر نشان خواهد داد.


ابوبکر بغدادی یا (خشونت هفته)

بالاخره داعشی ها مرگ بغدادی را پذیرفتند و پس از کلی کش و قوس و هفته ها خبر مرگ و تکذیب آن به نظرغائله خاتمه یافته. در مورد داعش و تاثیرات آن در خاورمیانه به کرات نوشته اند و می نویسند اینجا بیشتر از «خشونت» می نویسیم.

 بنیادگرایی در ذهن همه‌ی ما استعداد بروز دارد و خشونت مختص همین داعشی هایی که ویدئو می گیرند و خشونت را تبلیغ می کنند، نیست. هر انسانی در هر اقلیمی استعداد این را دارد که ذهن را گلخانه ای کند و دریچه ارتباط را مسدود کند و تخت گاز به سمت خشونت برود. اصلا گفت و گو و تبادل افکار نعمت هایی است که خدا در اختیار ما قرار داده تا با حفظ  شک و تردید هیچ وقت دچار اطمینان کاذب نشویم. نه که اطمینان بد باشد نه! اطمینان به آن معنی اعتماد به نفس برای ارتباط در جامعه، برای گفت و گو برقرار کردن خوب است. اما اطمینان به هر تفکری اگر دچار افراط شود، داعشی از درون شعله می کشد که بیرون آدمی را خشن و زمخت نشان می دهد.

 

 یک هفته و چند چهره

 این به ظاهر مسلمان هایی که به اسم دولت اسلامی عراق و شام ردای اسلامی جعلی پوشیده اند، یکی شبیه ما هستند، از همان پوست و استخوان و با همان سوخت و ساز! باور بفرمائید خیلی از ما دور نیستند. اصلا این که فعل و انفعالات آن ها را دنبال می کنیم همه اش از سر ترس و و دل نگرانی برای حفظ امنیت نیست. بخش بزرگی از آن لذت همذات پنداری شرورانه ای است که با این همه سبعیت و خشونت می کنیم و به روی هم نمی آوریم که بی تمایل نیستیم گاهی سر همسایه بغلی را که جای پارک ما را گرفته، بکوبیم به دیوار و یا فلان همکار را ناکار کنیم. ما همه در درونمان رگه هایی از  شرارت را داریم که خشونت را دوست دارد و در آغوش می گیرد. این هنجارها و قانون است که دائما پرهیزمان می دهد.

بله داعش محدود به این چند هزار نفر پراکنده نیست! حتی روزگاری مسیحیت هم گرفتار چنین معضلاتی بوده. کاتولیک هایی که با سودای بازگشت به اصل و عدم تطبیق با زمانه، خشک و متعصب جوامع را زیر گیوتین می بردند و کوچکترین تخطی از فرامین به زعم آن ها را الهی را بر نمی تابیدند تا پروتستان ها نیامدند و ردای اصلاح طلبی بر تن اروپا نپوشیدند، وضع آن جا هم بهتر از خاورمیانه امروز نبود.

 مساله همین است که اصلاح و تطبیق با زمانه و پذیرش امر جدید، چیزی است که بهتر است در همه‌ی ما پرورش پیدا کند. مقصود از این همه آسمان و ریسمان این بود که به این جا برسیم؛ اگر غرق روزمرگی و کلیشه ها شویم استعداد خشونت ورزی در ما زیاد می شود. ریتم تحمیلی روزمره در ذات خودش خشونت دارد و انسانی که تحمیل را می پذیرد، روز و شبش خالی از هیجان و خلاقیت می شود. به مرور در دایره ای تکرار شونده می افتد و این نوعی انسداد است که باعث می شود افکار جدید و چیزهایی خرق عادت را نبپذیریم و مقابل هر امر تازه ای گارد بگیریم. کفران نعمت گاهی همین است؛ که ذهن بیکار بماند. وقتی زندگی دائما غریزی شود، جایی برای پرواز ذهن نمی ماند! اتفاقا انسان در چنین شرایطی شکننده تر و آسیب پذیرتر می شود. چون در واقع قربانی خشونت شده و یک قربانی خشونت را بازتولید خواهد کرد.

ابوبکر بغدادی ُمرد مثل صدام، هیتلر، موسولینی و بن لادن. نمادهای خشونت می میرند اما استعداد خشونت با ما می ماند. عادت ها و کلیشه ها می تواند از ما موجوداتی خشن و سنگدل بسازد. حکم دادن های کور، دسته بندی های متعصبانه و زندگی خالی از رنگ را شب و روز در این شهر می شنویم و می بینیم، این ها شروع خشونت است. اصلا بی مهری به طبیعت، به حیوانات و تحمل نکردن فلان عقیده و فلان گروه و طرفداران فلان تیم، نقطه‌ی آغاز داعشی بودن است. آن ها که از مریخ نیامدند. نمی خواهیم مساله را ساده سازی کنیم! بله ریشه های فقهی و گروه های َسلَفی و مساله بازگشت به اصل قدمتی زیادی دارد. وهابیت هست، اخوان المسلمین و البته مساله برخورد جهان نامتعادل اسلام با غرب حالا متمدن هم هست. مساله‌ی سرخوردگی و هزار و یک ریشه تبعیض آمیز دیگر که شتاب می دهد به این استعداد خشونت ورزی، اما همه ی این ها تا وقتی که در وجود ما ذهنی نرم تر باشد اجازه بسط و نفوذ ندارد.

 


حمید بقایی یا (متهم هفته)

رفیق شفیق محمود احمدی نژاد که دو ماه قبل تر سودای ریاست جمهوری داشت و کلیپ بیرون می داد حالا درگیر و دار پرونده های قضایی شده. کمی با فاصله و دورتر که به آدم هایی نظیر حمید بقایی نگاه می کنیم بهتر درک می کنیم که خلا ساختارهای حزبی چگونه می تواند افرادی گمنام و بعضا نالایق را به مناصب بالا برساند. بقایی محصول چنین وضعیت کور و مبهمی است. وضعیتی ناپایدار و شکننده که در آن «بلند مدت و برنامه ریزی» واژه های غریبی است.

در جامعه ای که سیاست مدارهایش می توانند یک شبه و بر حسب چند اتفاق بر مسند کار بنشینند و بدتر آن که برای مردم تصمیم بگیرند، احساس حق به جانبی را گسترش می دهند. هر کسی گمان می کند، می تواند جایی بالاتر بنشیدند و به اصطلاح به حق خودش قانع نخواهد بود. این روند تقویت کننده نگاه یک شبه و یهویی است مثل راه های کوتاه برای ثروتمند شدن که عمدتا منطقی و مشروع نیست، خواهد بود.

 

 یک هفته و چند چهره

 همه در هر جایگاهی به دنبال میانبر می روند. چون می بینند در راس میانبرهایی جواب داده و افراد را بر مسند نشانده، پس همین راه را پیشه می کنند . جالب این جاست که احمدی نژاد در دفاع از بقایی نامه نگاری هم می کند و خب این خاصیت مال باخته هاست؛ آن ها که قمار را باخته اند، اگر شکست را بپذیرند که دیگر همان ژست را هم از پیروزی ندارند. آن ها ژست را به هیچ قیمت از دست نمی دهند. اصلا از آن ها توقعی نداریم، توقع بیشتر از نهادهای تنبیه کننده و کنترل کننده است که با برخوردی عادلانه و صریح بذر یک شبه بالارفتن را در ذهن همه ما بخشکانند. اگر پرونده بقایی و امثال او صریح و بی ملاحظه بررسی شود با اطمینان بیشتری می توان این میل یهویی و کوتاه و الا بختکی را کور کرد.

البته در این قضیه بقایی و احمدی نژاد نباید هم دائما نگاهمان به قوه قهریه باشد. کمبود نهادسازی هم ما را به این جا رسانده. همان که در اول متن هم نوشتیم که نبود ساختار یعنی همین که ما عمدتا در هیچ جای کار نهاد سازی نکردیم و نهاد ها می تواند حاکمیت را چابک و کار آمد کند. اصولا نهادسازی منجر به حکمرانی خوب خواهد شد. این تجربه ی تمام دنیاست و حساب دو دوتا چهارتای سیاست است.

وقتی حزبی نیست که آدم های شناسنامه دار در آن با پیمودن سلسله مراتب مدارج ترقی پیدا کنند و وقتی افراد بر اساس شایستگی و شناخت پیشرفت نمی کنند، طبیعتا نمی شود از آن ها توقع پاسخگویی و مسئولیت پذیری داشت. در نهادها مسئولیت پذیری ترویج می شود و در یک شبه ها و یهویی ها رفیق بازی و اعتماد به نفس کاذب! یعنی همان که در دولت محمود احمدی نژاد ظاهرا آن طور که می گویند اصل و اساس بوده. در انتها این را هم فراموش نکنیم که هنوز هم از فلسفیدن و منطقی کردن قضایا فراری هستیم و می شود با قطره ی اشکی ما را لرزاند. همان ضعفی که  دولت اسبق از آن استفاده کرد و ما از همین جهت در صدر نشستن امثال بقایی شراکت داریم. همان مایی که همیشه در انتظاریم و الگوهای اساطیری و مذهبی را با واقعیت بورکراتیک زندگی مدرن مخلوط می کنیم و نتیجه اش می شود؛ مثلث مشایی، احمدی نژاد بقایی!

 


نمایندگان مخالف یا (سخت گیری هفته)

اکران دو فیلم «اکسیدان» و «مادرِ قلب اتمی» طی هفته های گذشته حاشیه های زیادی ایجاد کرده. در آخرین اقدام برخی نمایندگان مجلس به نمایندگی از گروه مخالفانی که محتوای این دو فیلم را حاوی توهین به مسیحیت و مبتذل خوانده اند، نامه ای به وزارت ارشاد نوشتند. ظاهرا عده ای از نمایندگان نگرانی های عده ای از مردم منتقد را بر طرف کرده اند! اما چرا این رفع نگرانی به دل نمی نشیند؟

شاید «اکسیدان» کمی زیاده روی کرده باشد(اما نیاز به وجودش را نباید انکار کرد) به هرحال یک تله فیلم  مفرح است که شوخی ها جنسی و به زعم عده ای مبتذل کم ندارد و بیشتر مناسب یک دورهمی برای آدم های بالغ است. اما «مادرِ قلب اتمی» کاملا در ژآنر است و نماینده یک نوع از سینما است که در غبار فیلم های فرهادی زده کیمیاست. (انصافا هرچه گشتیم هم توهینی در این به مسیحیت هم ندیدیم. بماند که اصلا در سینمای روز دنیا  به شکل منعطف تری با مذهب هم شوخی می کنند، حداقل در اروپا)

 

 یک هفته و چند چهره

با این اوصاف پرسش هایی در ذهن می ماند، نظیر این که؛

چند درصد نمایندگان معترض این فیلم ها را دیده اند؟ چند درصد با جریانات روز سینمای دنیا آشنا هستند؟ اصلا به تاثیرات حاشیه ای چنین گیر و گرفت هایی فکر کرده اند؟ چه ایرادی دارد که سلایق گوناگون و رنگ های مختلف فکری در سالن سینما حضور داشته باشند؟

 حالا که دو سه سالی است سینماها جان تازه ای گرفته، بگذاریم همین شوق زنده بماند. والا از فست فود و رستوران و پرسه های مریض بهتر است. تئاتر و کنسرت را نمی شود توقع داشت همه گیر شود، چون بارمالی زیادی دارد. سینما اما جای خودش را پیدا کرده حداقل در تهران. پایتخت هم که نقش مهمی در الگو سازی برای شهرستان ها دارد. یعنی این موج اگر پایدار باشد چندی بعد در شهرستان ها هم بلیط آخر هفته سینماها کمیاب می شود. کما این که همین امروز هم این اتفاق تا حدودی افتاده.

 آدمی را دمی و آسایشی و فراغتی. این سالن های تاریک جایی برای همان دم گرفتن است. آدم را از خودش فراموش می کند. داستان ها را اگر فرصت طرح شدن بدهیم و اگر دائما با سختگیری جلوی آن ها را نگیریم، به فراغت و لَخت شدن فکری جامعه کمک کرده ایم. کاش این نمایندگان مخالف بدانند یک نامه و چند امضا چقدر می تواند سرخوردگی بیاورد! شاید بهتر است بگذاریم ویترین سینما ها آن قدر رنگی و متنوع باشد که مردم خودشان سلیقه را صید کنند. آن وقت مبتذل ها و توهین آمیزها بعد از چندی کم می آورند و هیچ تهیه کننده ای سمت آن ها نمی رود.

[ad_2]

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

27 − 26 =